شکفته شد گل حَمرا و گشت بلبل مست
صَلایِ سرخوشی، ای صوفیانِ باده پرست
اساسِ توبه که در محکمی چو سنگ نُمود
ببین که جامِ زُجاجی چه طُرفهاش بشکست
بیار باده که در بارگاهِ استغنا
چه پاسبان و چه سلطان، چه هوشیار و چه مست
از این رِباط دو در، چون ضرورت است رَحیل
رِواق و طاقِ معیشت، چه سربلند و چه پست
مقام عیش میسر نمیشود بیرنج
بلی به حکمِ بلا بستهاند عهدِ الست
به هست و نیست مَرنجان ضمیر و خوش میباش
که نیستیست سرانجامِ هر کمال که هست
شکوهِ آصِفی و اسبِ باد و منطقِ طیر
به باد رفت و از او خواجه هیچ طَرف نبست
به بال و پَر مرو از ره که تیرِ پرتابی
هوا گرفت زمانی، ولی به خاک نشست
زبانِ کِلکِ تو حافظ چه شُکرِ آن گوید
که گفتهٔ سخنت میبرند دست به دست
تعبیر فال شما
در این غزل، حافظ به زیبایی از شادی و مستی طبیعت و انسان سخن میگوید و به ما یادآوری میکند که خوشیها و کامیابیها بدون تلاش و تحمل سختیها به دست نمیآیند. او تأکید دارد که در برابر تغییرات و ناپایداریهای زندگی، باید دل را شاد نگه داریم و به لحظهها ارزش بدهیم. گذر زمان و فناپذیری امور را به عنوان بخشی از زندگی بپذیریم و در عین حال از زیباییها و لذتهای موجود بهرهمند شویم. نهایتاً، درک کنیم که ارزش واقعی در لحظات شاد و ساده زندگی نهفته است. با پذیرش این دیدگاه، میتوانیم آرامش بیشتری را تجربه کنیم.

توسط
توسط
توسط
توسط


