سحرگه ره روی در سرزمینی
همی گفت این معما با قرینی
که ای صوفی شراب آن گه شود صاف
که در شیشه برآرد اربعینی
خدا زان خرقه بیزار است صد بار
که صد بت باشدش در آستینی
مروت گر چه نامی بینشان است
نیازی عرضه کن بر نازنینی
ثوابت باشد ای دارای خرمن
اگر رحمی کنی بر خوشهچینی
نمیبینم نشاط عیش در کس
نه درمان دلی نه درد دینی
درونها تیره شد باشد که از غیب
چراغی برکند خلوتنشینی
گر انگشت سلیمانی نباشد
چه خاصیت دهد نقش نگینی؟
اگر چه رسم خوبان تندخوییست
چه باشد گر بسازد با غمینی؟
ره میخانه بنما تا بپرسم
مَآل خویش را از پیشبینی
نه حافظ را حضور درس خلوت
نه دانشمند را علم الیقینی
تعبیر فال شما
این غزل به جستجوی حقیقت و کنار گذاشتن ظواهر فریبنده میپردازد. شاعر به اهمیت خلوص درونی و دوری از ریاکاری اشاره دارد و بر این باور است که معرفت واقعی زمانی حاصل میشود که موانع ظاهری از میان برداشته شوند. او به ارزش نیکوکاری و توجه به نیازمندان تأکید میکند و خواهان روشنایی و بصیرت در دلهای تیره است. در نهایت، او به دنبال راهی برای درک سرنوشت و حقیقت خود است. به یاد داشته باشید که با خلوص نیت و نیکی به دیگران، میتوانید به روشنایی و آرامش دست یابید.

توسط
توسط
توسط
توسط


