خَمِ زلفِ تو دامِ کفر و دین است
ز کارستانِ او یک شمه این است
جمالت مُعجِزِ حُسن است لیکن
حدیثِ غمزهات سحرِ مبین است
ز چشمِ شوخِ تو جان کی توان برد؟
که دایم با کمان اندر کمین است
بر آن چشمِ سیه صد آفرین باد
که در عاشق کُشی سِحرآفرین است
عجب عِلمیست عِلم هیئت عشق
که چرخِ هشتمش، هفتم زمین است
تو پنداری که بدگو رفت و جان برد؟
حسابش با کرام الکاتبین است
مشو حافظ ز کیدِ زلفش ایمن
که دل برد و کنون در بندِ دین است
تعبیر فال شما
این غزل به زیبایی و جذابیت معشوق و تأثیر عمیق آن بر دل عاشق میپردازد. معشوق با افسون و فریبندگی خود، دلها را به بند میکشد و عاشق را در مسیر عشق و دین قرار میدهد. این غزل هشداری است به عاشقان که از جادوی عشق غافل نشوند و همیشه هوشیار باشند. عشق میتواند همت و اراده را تقویت کند و به انسان قدرتی فراتر از حد تصور ببخشد. در زندگی، با قلبی باز و ذهنی آگاه به استقبال عشق بروید و از تجربههای آن بیاموزید.

توسط
توسط
توسط



