کُنون که میدَمَد از بوستان، نَسْیمِ بِهِشْت
مَن و شَرابِ فَرَحبَخْش و یارِ حورسِرِشْت
گِدا چِرا نَزَنَد لافِ سَلْطَنَت، امروز؟
که خِیْمِه، سایِهٔ اَبْر است و بَزْمْگَه، لَبِ کِشْت
چَمَن، حِکایَتِ اُرْدیبِهِشْت میگوید
نَه عاقِل است که نِسْیِه، خَرید و نَقْد، بِهِشْت
بِه مِی، عِمارَتِ دِل کُن که این جَهانِ خَراب
بَر آن سَر است که از خاکِ ما بِسازَد خِشْت
وَفا مَجوی ز دُشْمَن که پَرتوی نَدَهَد
چو شَمْعِ صومعه اَفْروزی از چِراغِ کِنِشْت
مَکُن به نامهسیاهی، مَلامَتِ مَنِ مَسْت
که آگَه است که تَقْدیر بر سَرَش چه نِوِشْت؟
قَدَم، دَریغ مَدار از جِنازِهٔ «حافِظ»
که گرچه غَرْقِ گُناه است میرَوَد به بِهِشْت
تعبیر فال شما
در این غزل، حافظ به زیباییهای بهار و فرصتهای ناب زندگی اشاره میکند و یادآور میشود که باید از لحظات ارزشمند بهره برد. او به ما میآموزد که به جای دلبستن به وعدههای نسیه و آینده نامعلوم، از شادیهای اکنون لذت ببریم. همچنین، به ما هشدار میدهد که از دشمنان و دنیا انتظار وفا نداشته باشیم.
در نهایت، حافظ به ما یادآوری میکند که قضاوت دیگران را نادیده بگیریم و به مسیر خود ادامه دهیم. این غزل تشویقی است برای زندگی در لحظه و قدردانی از زیباییهای پیرامون.

توسط
توسط
توسط



