چراغ روی تو را شمع گشت پروانه
مرا ز حال تو با حال خویش پروا، نه
خِرد که قید مجانین عشق میفرمود
به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه
به بوی زلف تو گر جان به باد رفت، چه شد؟
هزار جان گرامی فدای جانانه
منِ رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش
نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه
چه نقشها که برانگیختیم و سود نداشت
فسون ما بر او گشته است افسانه
بر آتش رخ زیبای او به جای سپند
به غیر خال سیاهش که دید به دانه؟
به مژده، جان به صبا داد شمع در نفسی
ز شمع روی تواش چون رسید پروانه
مرا به دور لب دوست هست پیمانی
که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه
حدیث مدرسه و خانقه مگوی که باز
فتاد در سر حافظ هوای میخانه
تعبیر فال شما
در این غزل، حافظ از زیبایی و جاذبهی یار سخن میگوید که عقل را مجنون و دل را بیقرار کرده است. او تلاشهای بیثمر خود را برای جلب محبت یار به تصویر میکشد و بیان میکند که عشق راستین از هر حیلهای فراتر است. حافظ در نهایت به این نتیجه میرسد که باید در پی شادی و سرمستی باشد و از قید و بندهای دنیوی رها شود. پیام این غزل به ما میآموزد که در مسیر عشق و زندگی، گاهی باید از تلاشهای بینتیجه دست کشید و به دل سپرد. با قلبی آزاد و ذهنی باز، راهی به سوی شادی و آرامش پیدا کنید.

توسط
توسط




