📋 خلاصه مقاله:
سریال «All Her Fault» داستان پیچیدهای از پیتر اروین را روایت میکند که با باور اشتباه به قهرمانیاش، در نهایت به دلیل اعمال خودخواهانه و دروغهایش به پایان میرسد. ماریسا، همسرش، برای محافظت از خانوادهاش، او را میکشد و حقیقت را فاش میکند.
هشدار اسپویلر: این پست شامل اسپویلرهایی برای هر هشت قسمت از سریال «All Her Fault» است که اکنون در Peacock پخش میشود.
پایان سریال «All Her Fault»
در لحظات پایانی سریال پیچیده «All Her Fault» از Peacock، پیتر اروین همانطور که زندگی کرد، درگذشت. او با این باور اشتباه که هنوز قهرمان خانوادهاش است، به پایان رسید.
بر اساس رمان سال ۲۰۲۱ نوشته آندریا مارا، داستان به آرامی اما با قصد و نیت پیش میرود. این داستان زنانی را که در مرکز آن قرار دارند، به تصویر میکشد. آنها برای شکستهای ظاهری خانوادههایشان که اغلب بدون توجه به مقصر واقعی بر دوششان میافتد، تلاش میکنند.
اتهامات و چالشهای پیش روی شخصیتها
ماریسا (با بازی سارا اسنوک) به دلیل بیتوجهی در تربیت فرزندش متهم میشود. این اتهام زمانی مطرح میشود که پسرش مایلو در طول یک قرار بازی که بهطور غیررسمی از طریق پیامک ترتیب داده بود، ربوده میشود. جنی (با بازی داکوتا فانینگ) نیز به دلیل اجازه دادن به شغلش برای تحت تأثیر قرار دادن قضاوتش و عدم بررسی صحیح کری (با بازی سوفیا لیلیس)، پرستاری که از خانوادهاش برای نزدیک شدن به مایلو استفاده کرده بود، متهم میشود.
نقش کری و پیامدهای آن
در همین حال، کری به خاطر تلاشهایش برای بازگشت به پسر بیولوژیکیاش در دنیایی که آنها را نادیده گرفته، به عنوان شخصیت منفی معرفی میشود. اما در نهایت، داستانهای آنها عمیقتر از تهمتهایی بود که به آنها زده شده بود. در عوض، مسئولیت نقشه ربایش ناکام، افشای شوکهکننده یک راز خانوادگی دیرینه و تعویض کودک به سبک سریالهای صابونی، همگی بر دوش همسر ماریسا، پیتر، قرار گرفت.
جیک لیسی، که محور اصلی همه اینها بود، نقش مهمی در داستان ایفا کرد.
با احترام از سارا انتیکناپ/PEACOCK
در پایان فصل، چندین فاجعه به پای پیتر نوشته میشود. ابتدا، مشخص میشود که کل آدمربایی ریشه در تصادف اتومبیلی پنج سال پیش دارد. در شبی که او و ماریسا پسر نوزادشان را به خانه میآوردند، پیتر در حال رانندگی بود. ماشینشان با ماشینی که کری و نوزاد خودش را حمل میکرد، برخورد کرد. پسر خانواده ارواین در تصادف جان باخت. پیتر از خیابان بینهایت خلوت شیکاگو استفاده کرد تا بدن او را با پسر سالم کری عوض کند، در حالی که دو زن بیهوش بودند.
افشای حقیقت و پیامدهای آن
سالها بعد، کری متوجه شد چه اتفاقی افتاده و میلو را ربود. او امیدوار بود پیتر و ماریسا را مجبور کند حقیقت را فاش کنند تا شاید پسرش را پس بگیرد. اما نقشه کری به خاطر پدر غیرقابل پیشبینی خودش از هم پاشید. پیتر او را در جریان یک معامله ناکام باجگیری کشت و سپس بازگشت معجزهآسای میلو را صحنهسازی کرد. همه اینها در حالی اتفاق میافتد که پیتر در خانه نقش شوهر نگران اما بیتفاوت را بازی میکند.
رازهای خانوادگی و پیامدهای آن
مسائل بیشتر با موجی از رازهای خانوادگی پیچیدهتر میشود. فشار ناپدید شدن میلو بر پیتر و خواهر و برادرانش، برایان و لیا، آشکار میشود. درست زمانی که پیتر به شدت تلاش میکند تا تاریخ مشترک خود با کری را پنهان کند، برایان و لیا متوجه میشوند که گناه اصلی خانوادهشان تقصیر لیا نبوده است. پیتر همیشه به آنها باور داده بود که لیا مقصر است. بلکه او کسی بود که به طور تصادفی به برادرش آسیب رساند. این دروغ مادامالعمر به اعتیاد لیا به مواد مخدر، تلاش برایان برای زندگی مستقل و رفتار نیازمند و کنترلگر پیتر که به قتل منجر شده، انجامید.
وقتی که دود اسلحهها بالاخره فروکش میکند، پیتر کری در مقابل ماریسسا را به قتل میرساند تا او را ساکت کند. دوست خانوادگیشان کالین (جی الیس)، که به طور مخفیانه با لیا رابطه داشت، نیز در درگیری توسط کری کشته شده است. پیتر باقی میماند تا به طور ناموفق خانوادهاش را متقاعد کند که او قهرمان است و به نام حفاظت از آنها خون ریخته است.
این مقدار زیادی احساس گناه است که بر دوش یک شخصیت گذاشته میشود. اما گالاگر از اینکه برای یک بار هم که شده مردی را با بار احساسی نیازمند و پیچیده به تصویر بکشد، لذت برد.
«خیلی اوقات میبینم که شخصیتهای زن ترسناک یا بد به این دلیل ترسناک یا بد هستند که به عنوان زن، به روابط وابستهاند یا به نوعی به عشق نیاز دارند»، گالاگر به ورایتی میگوید. «ما شخصیتهای مردی را نمیبینیم که به عنوان بدمنهای ما، از جایی که نیاز به عشق دارند عمل کنند. بنابراین من بسیار هیجانزده بودم که یک شخصیت مرد را توسعه دهم که ریشه مشکلات ما در این سریال است. تمام تصمیمات و تصمیمات بد او از نیاز به دوست داشته شدن و نیاز به این که مردم به او نیاز داشته باشند، ناشی میشود. او بدون این نمیتواند عمل کند.»
از نظر لیسی، لایههای چربی دروغهایی که پیتر به مرور زمان اضافه کرده، مطالعهای جذاب از شخصیت او به عنوان یک خودشیفته است. همچنین، این لایهها نشاندهنده مبارزه یک دروغگوی اجباری برای ادامه نمایش زندگیاش پس از هر فاجعه خودساخته هستند.
لیسی میگوید: «او به طور کامل به بیگناهی وجودی خود در هر یک از این موقعیتها باور دارد. این عدم تمایل به پذیرش مسئولیت یا پاسخگویی، در نهایت واقعاً مخربترین چیز است. او نمیتواند دیدگاه شخص دیگری را خارج از دیدگاه خود ببیند یا بشنود. فکر میکنم این همان چیزی است که ماریسسا را به کشتن او وادار میکند. هیچ راهی برای پیشرفت با این شخص در زندگیشان وجود ندارد و واقعیت او و واقعیت او هر روز بیشتر از هم فاصله میگیرند.»
در واقع، ماریسا در قسمت پایانی شوهرش را میکشد. نه به این دلیل که به اندازه او بیرحم است، بلکه به این دلیل که چاره دیگری ندارد. او میداند که گفتن حقیقت درباره اینکه چرا کری میلو را ربوده است، ممکن است باعث شود او را از دست بدهد. اما با عدم گزارش پیتر، او نیز به نوعی در قتل فرصتطلبانه کری بیچاره شریک میشود. پیتر میتواند از این موضوع علیه ماریسا استفاده کند اگر او بخواهد او را ترک کند.
استفاده از نقاط ضعف پیتر
با نداشتن گزینههای دیگر، ماریسا از نقاط ضعف پیتر علیه او استفاده میکند. همانطور که او با بسیاری دیگر انجام داده بود، بهویژه آلرژی او به سویا. با تنها کمی از آن روی لبهایش از پیشغذاهای مراسم خاکسپاری کالین، او واکنش آلرژیک ایجاد میکند. همانطور که میدانید، او فقط یک اپیپن منقضی شده دارد.
افشای مرگ پیتر
در کتاب مارا، مرگ پیتر در یک کد روزنامهای در پایان داستان فاش میشود. اما گالاگر نمیتوانست تحمل کند که مخاطبان و ماریسا را از لذت سقوط او محروم کند.
او میگوید: «این لحظه بسیار بزرگ است که نمیتوان آن را خارج از صفحه نمایش تصور کرد. ماریسا قلب و روح این سریال است و این یک راه فوقالعاده برای پایان دادن به یک کتاب است، با بریده روزنامه که من واقعاً آن را دوست دارم. اما در یک سریال، ما میخواهیم آن را ببینیم و در هنگام تصمیمگیری با او باشیم.
ما میدانیم چه اتفاقی قرار است بیفتد، واقعاً قبل از اینکه بیفتد، فقط نمیدانیم چگونه. این جذابیت آن است. شما بعد از هشت قسمت این شخصیت را خیلی دوست دارید و میدانید که او فردی غیرمنطقی یا بد نیست. اما او هنوز هم این کار را انجام خواهد داد، زیرا واقعاً در تنگنا قرار گرفته است. گزینه ب چیست؟ واقعاً وجود ندارد.
بنابراین موضوع این است که بخواهیم با او باشیم، این زن قابل درک، که کاری را انجام میدهد که برای ما دیوانهوار به نظر میرسد، اما فکر میکنیم ممکن است در موقعیت او ما هم انجام دهیم. نمیتوانستم تحمل کنم که این لحظه خارج از صفحه نمایش باشد.»
تا لحظه آخر، پیتر نه تنها با سویا که با هر ثانیهای که میگذرد گلویش را تنگتر میکند، بلکه با از دست دادن کنترلی که از کودکی به شدت به آن چسبیده بود، مبارزه میکند. حتی تا لحظهای که مجبور میشود کراواتش را باز کند و با واقعیت وضعیت روبرو شود، لِیسی اشاره میکند که پیتر همچنان نقش شوهر دیپلماتیک را بازی میکند. او به ماریسا میگوید که اشکالی ندارد اگر او ممکن است سویا را لمس کرده یا اپیپن او را فراموش کرده باشد. تنها در نگاه خاموش و بیصدای او که به سمتش خیره شده و او در حال خفگی است، پیتر متوجه تلهای میشود که در آن گرفتار شده است.
«پیتر میداند که این پایان راه است»، لِیسی میگوید. «منظورم این است که او به وضوح در حال مرگ است. اما تا آخرین نفس، فکر میکنم او مطمئن است که راهی برای بازگشت پیدا خواهد کرد. اینکه پزشکان خواهند آمد و او را با دستگاههای احیا باز خواهند گرداند. فکر نمیکنم که آن خودبزرگبینی یا اعتقاد به بیخطا بودن خودش در نهایت از بین برود یا او به هیچکدام از اینها تسلیم شود. او تا آخرین لحظه مبارزه میکند و در او خشم نسبت به کسی وجود دارد که باور دارد همه این کارها را برای او انجام داده است و اکنون او را میکشد.»
هدف پیتر و تلاش برای حفظ زندگی
«هدف پیتر این است که برایان را روی پا نگه دارد»، لِیسی میگوید. «چه این یک جراحی تجربی باشد یا داروهای مسکن یا هر چیزی که لازم است تا او را سرپا و متحرک نگه دارد، این هدف پیتر است. زیرا این نمایانگر نوعی به اصطلاح عادی بودن است که به نوعی آسیبهایی که به برادرش وارد کرده را جبران میکند.»
با احترام از سارا انتیکناپ/PEACOCK
از دیدگاه داستانسرایی، گالاگر گسترش ضروری کتاب مارا فرصتی منحصر به فرد و شخصی برای نمایندگی از طیف معلولیتها میبیند. او علاوه بر داستان برایان، به کارآگاه آلکاراس با بازی مایکل پنا نیز میپردازد. این کارآگاه در تلاش است تا پسرش را که دارای ناتوانیهای شدید یادگیری است، در یک مدرسه تخصصی ثبتنام کند.
گالاگر میگوید: «من فرصت داشتم تا شخصیتهای خواهر و برادر ارواین را بیشتر توسعه دهم. بنابراین قرار دادن آن داستان در اینجا واقعاً چیزهای زیادی درباره پیتر و اینکه او کیست و چه تواناییهایی دارد به ما میگوید.
نکات عمیقتر و احساسیتر
اما نکته عمیقتر و احساسیتر پشت همه اینها، بهویژه وقتی به داستان مایکل پنا میرسیم، این است که من یک فرزند معلول دارم. به نظر میرسید که این نوع داستان به من اجازه میدهد دو نوع مختلف از معلولیت را روی صفحه نمایش بگذارم. یکی شناختی است که پسرش با آن دست و پنجه نرم میکند. به عنوان یک والدین، با چگونگی مدیریت کار و چگونگی محافظت از فرزندی که برای بقیه عمرش نیازهایی خواهد داشت، روبرو میشود.
و دیگری معلولیت برایان است و اینکه بتوانیم بهطور واقعی درباره همه اینها به شکلی معنادار صحبت کنیم و سعی کنیم آن را به درستی به تصویر بکشیم. به عبارت دیگر، این از قلب من نشأت گرفته است.»
فراتر از نمایندگی، داستانهای عمیقاً پرداخته شده از زندگی با ناتوانی، تنها وسیلهای دیگر برای محکوم کردن شخصیت پیتر در پایان فراهم میکنند. این نوعی شرارت متفاوت است. او نه تنها خانوادهاش را برای اعمالش مقصر میداند، بلکه از زندان گناه و شرم برای جلب محبت از آنها به دلخواه خود استفاده میکند. این تمام چیزی است که پیتر میداند. به همین دلیل، وقتی کری در نهایت در قسمت هشتم با خانواده در خانه روبرو میشود، او به شدت تلاش میکند تا به آن چنگ بزند. برای لِیسی، مرگ کری، که در کتاب به صورت “خارج از صحنه” رخ میدهد، همان لحظهای است که سرنوشت پیتر را مهر و موم کرد.
لِیسی میگوید: «آن صحنه و حفظ واقعیت پیتر که تا آن لحظه ساختهایم، به گرفتن این تفنگ و گفتن “رها کن!” بستگی دارد. انگار که کری این سلاح را در دست دارد. حتی با اینکه او میگوید “بگیرش، بگیرش، بگیرش!” او سعی دارد دستانش را از آن آزاد کند. اما در عوض، ما میبینیم که او همزمان با غلبه بر او، روایت دفاع از خود را میسازد. در حالی که به سمت کشتن او پیش میرود، همه چیز به همین بستگی دارد. سپس به شدت وارد گازلیتن شدید یا تلاشی برای گازلیتن میشوید. جایی که او به ماریسا میگوید چیزی که دیدی همان چیزی نیست که دیدی.»
«این یک فرد عاقل نیست. نمیتوان با چنین فردی زندگی کرد.»




