📋 خلاصه مقاله:
فیلم «فرانکنشتاین» به کارگردانی گیرمو دل تورو با وجود جلوههای بصری خیرهکننده، نتوانسته انتظارات بالای طرفداران را برآورده کند. دل تورو با وفاداری به اثر اصلی مری شلی، به بررسی تمهای عمیقتری پرداخته اما در برخی جنبهها سادهانگارانه عمل کرده است.
آنچه باید ترکیب کاملی از هنرمند و اثر میبود، از نظر بصری خیرهکننده است. با این حال، نمیتواند به انتظارات بسیار بالای طرفداران دل تورو برای این پروژه برسد.
بیش از یک بار، شخصیتهای خشمگین دکتر دیوانه را به عنوان “هیولا”ی واقعی در «Guillermo del Toro» متهم میکنند. این نباید با «فرانکنشتاین» مری شلی اشتباه گرفته شود. حتی اگر این اقتباس جدید به نیتهای نویسنده نزدیکتر از هر نسخه قبلی باشد که به تصویر کشیده شده است.
نقش کارگردان در دنیای سینما
کارگردان فیلم چیست اگر نه مردی که نقش خدا را بازی میکند؟ چه کسی در آن دایره بیشتر با هیولاها همذاتپنداری میکند از آقای دل تورو؟ او کارگردان مکزیکی خلاقی است که کار خود را با «کرونوس» آغاز کرد. این فیلم داستانی تاریک و افسانهای نزدیک به «فرانکنشتاین» دارد. دل تورو برای احترامی که به بیگانگان در «شکل آب» گذاشت، اسکار دریافت کرد.
با این حال، همان رویکرد همدلانه در «فرانکشتاین» کمتر انقلابی به نظر میرسد. بیشتر نسخههای داستان شلی برای هیولا احساس همدردی میکنند، نه برای خالقش. خالق بیشتر شبیه یک هنرمند عذابکشیده توسط اسکار آیزاک با موهای بلند بازی میشود تا یک دانشمند. بوریس کارلوف او را به عنوان یک شخصیت تراژیک به تصویر کشید. او در کنار دریاچه با دختر کوچک، ناآگاه از خطری که برای دیگران ایجاد میکند، دیده میشود. اکنون ما جیکوب الوردی را داریم که شبیه یک ورزشکار احساساتی یا یک سرباز زخمی به نظر میرسد. این تا حدی درست است، زیرا او از اجساد چندین نفر بازسازی شده است.
از دیدگاه دل تورو، آفرینش بینوای فرانکنشتاین با زندگی نفرین شده است. او نمیتواند بمیرد و حتی گلولهها هم او را متوقف نمیکنند. او باید با همان بحران وجودی که همه ما با آن مواجه هستیم، روبرو شود. هیچکس درخواست نمیکند که به دنیا بیاید. اما وقتی به جهان پرتاب میشویم، هر یک باید هدف خود را پیدا کنیم. جلدهای اولیه «فرانکنشتاین» شامل نقلقولی از «بهشت گمشده» جان میلتون بود: «آیا از تو، ای سازنده، خواستم که از خاک من / مرا انسان بسازی؟» در این نسخه، پیرمرد نابینا (دیوید بردلی) بازدیدکننده کنجکاو خود را تشویق میکند که از همان کتاب حکمت بیاموزد.
به طور کلی، دل تورو برای ساخت اثر بزرگ دو و نیم ساعته خود که هزینهای بیشتر از «تایتانیک» داشت، به کتاب بازگشته است. این اثر همچنان به نظر میرسد برای تلویزیون ساخته شده است، هرچند که گفتن این موضوع برایم دردناک است. از نظر فنی، «فرانکشتاین» برای نتفلیکس ساخته شده است. اگرچه این سرویس پخش هر نمایشی که به لحاظ قراردادی موظف به انجام آن است را ارائه خواهد داد، اما جلوههای بصری برای نمایش در پرده بزرگ طراحی نشدهاند. در عوض، موسیقی باروک الکساندر دسپلا با شکوه خود این کمبود را جبران میکند.
تصمیمگیری درباره روایت داستان
دل تورو زمانی به این فکر افتاده بود که داستان را به دو فیلم تقسیم کند. هر کدام از دیدگاه متفاوتی روایت شود — ابتدا از دیدگاه فرانکشتاین و سپس نسخه بازنگری شدهای از وقایع از دیدگاه مخلوق او. اما در نهایت تصمیم گرفت که آنها را یکی پس از دیگری ارائه دهد. این انتقال در میانه فیلم، شوک ناشی از اینکه چگونه موجود در روایت دل تورو به خوبی سخن میگوید را کاهش میدهد. مخلوق در فیلم اصلی هیولای یونیورسال جیمز ویل به سختی میتوانست صحبت کند.
در ادامه با رمان نامهنگاری شلی، فیلم در قطب شمال آغاز میشود. در اینجا یک کشتی در یخ گرفتار شده است. یک موجود هیولاوار با سورتمه عبور میکند. هرچند که سایهاش با آنچه که تماشاگران در ذهن خود دارند، متفاوت است. این شکل لرزان در پارچههایی پیچیده شده و چهرهاش را تا خیلی دیرتر در فیلم پنهان میکند. در حالی که به دنبال دکتر فرانکنشتاین، مردی که به او زندگی بخشید اما به عواقب آن فکر نکرد، به زور وارد کشتی میشود.
وفاداری به شلی و انتظارات تماشاگران
این سوال پیش میآید که آیا وفاداری به شلی چیز خوبی است؟ آیا این همان چیزی است که تماشاگران از کارگردان «هزارتوی پن» میخواهند؟ کارگردانی که تمام نقاط قوت و ضعف هنرش را به پروژهای آورده که به نظر میرسد برای ساخت آن به دنیا آمده است. در حالی که فیلم ۱۹۳۱ در ۷۱ دقیقه فشرده شده بود، دل تورو بیش از دو برابر آن زمان را صرف میکند.
این مرد ذهنی درخشان دارد و به شناسایی تمهای عمیقتری که میخواهد بررسی کند میپردازد. اما گاهی این تمها در فیلمهایش سادهانگارانه به نظر میرسند. برخلاف «پینوکیو» که به ایدههای مشابهی از خلق زندگی توسط انسان بدون دخالت زن یا هر چیزی که به ارتباط انسانی نزدیک باشد میپرداخت، طولانیتر بودن لزوماً به معنای عمیقتر بودن نیست. بار دیگر، دل تورو نگرشی بیپروا نسبت به خشونت نشان میدهد و ما را با چاقوها و ارههای استخوانی مواجه میکند. صدای این ابزارها ممکن است واقعاً بیشتر آسیبزا باشد. اما او به طرز عجیبی در نمایش جنسیّت محدود است.
چالشهای نمایش برهنگی در فیلمهای دل تورو
چرا دل تورو در فیلمی که همان شخصیت، دکتر فرانکنشتاین، به صورت گرافیکی در حال بریدن اجساد نشان داده میشود، درباره برهنگی اینقدر محتاط است؟ همین موضوع در مورد همنوع خوشتیپ او نیز صدق میکند. او با لنگی پیچیده شده که به طور مؤثری این پیکره مجسمهمانند را از نظر جنسی خنثی میکند. در غیر این صورت ممکن است جذابترین نسخهای باشد که از زمان «گوشت برای فرانکنشتاین» اندی وارهول دیدهایم.
آیا “هیولا” همچنان ترسناک است اگر تهدید جنسی وجود نداشته باشد؟ جذابیت انتزاعی که خواهرزن آینده الیزابت (میا گاث) نسبت به او احساس میکند، چیست اگر شهوت از معادله حذف شود؟ به نظر نمیرسد اینها سوالاتی باشند که دل تورو به آنها فکر کرده باشد. در حالی که دیگر مسائل، از جمله نگرانیهای مرکزی شلی درباره “جاهطلبی” علمی، واژهای که او برای آزمایشهای بیرویهای که انسان را به بازی خدا وادار میکند، استفاده میکند، به نظر میرسد که علاقه چندانی به آنها ندارد.
نگاهی به هشدارهای علمی در سینما
شاید او احساس میکند که هشدار “پارک ژوراسیک” (اینکه فقط به این دلیل که انسان میتواند، به این معنا نیست که باید) به اندازه کافی در فیلمهای ترسناک دیگر بررسی شده است. چرا باید اینجا آن را دوباره مطرح کرد؟ وقتی دل تورو میتواند به حوزههای مختلف روانشناسی بپردازد، مانند زخمهایی که پدران بر پسران خود میگذارند و چگونگی انتقال این زخمها به نسلهای آینده.
شخصیت شرور اصلی فیلم نه فرانکشتاین است و نه مخلوق او. بلکه پدر سلطهگر ویکتور، لئوپولد (چارلز دنس) است. لورن کالینز نقش مادر فهمیدهتر او، کلر، را بازی میکند. مرگ زودهنگام کلر در هنگام زایمان برادرش، ویلیام (فلیکس کامرر)، ممکن است الهامبخش آزمایشهای ویکتور جوان در تسخیر مرگ بوده باشد. هیچکس به اندازه دل تورو مراسم خاکسپاری شیکتری برگزار نمیکند. به حدی که دیدن چهره کلر در تابوت به تنها تصویر تاثیرگذار در فیلمی با بیشمار انتخاب تبدیل میشود.
در همین حال، پسر جوان ویرانشدهاش، کریستین کانوری، به نظر میرسد که یک قاتل زنجیرهای آیندهدار باشد. او در نهایت حامیای برای نقشههایش در شخصیت هارلندر با بازی کریستوف والتز پیدا میکند. این شخصیت دقیقاً در لحظهای که مغزش ممکن است به کار بیاید، صحنه را ترک میکند. او کسی است که برج آب متروکهای را پیدا میکند که به عنوان آزمایشگاه فرانکشتاین عمل میکند. این برج بر اساس ساختاری مشابه در نیو رومنی، کنت مدلسازی شده، اما به گونهای ساخته شده که حتی بیشتر شبیه موردور به نظر برسد. اگرچه فضای داخلی چشمگیر است، اما ممکن است بیش از حد باشد و تا حدی که حواسپرتی ایجاد کند.
فضاهای بیرونی به اندازه کافی قانعکننده نیستند و این موضوع، توهمی که دل تورو سعی در ایجاد آن دارد را تضعیف میکند. بهطوریکه صحنهای با گرگهای کامپیوتری بیش از حد مصنوعی به نظر میرسد و به جای ناراحتکننده بودن، غیرواقعی است.
تغییر روایت در نیمه راه
«فرانکشتاین» در نیمه راه به سمت عمق بیشتری میرود. در این بخش، الوردی به کشتی میپرد و روایت را به عهده کاپیتان اسکاندیناوی (لارس میکلسن) میگذارد. شنیدن اینکه چگونه او از برج در حال سوختن خود فرار کرده و از زنجیرهایش رها شده است، تأثیرگذار است. او از یک برده به یک ابرقهرمان مارول تبدیل شده است.
از همان ابتدا، موجود قدرت فوقالعادهای از خود نشان میدهد. او توانایی مقاومت در برابر تیراندازی را دارد. با این حال، همین ویژگیها او را بیشتر شبیه به ولورین میکند تا یک هیولا در نگاه مدرن.
چالشهای بشر در برابر مرگ
دو قرن پس از اینکه شلی درمانی خیالی برای مرگ و میر یافت، به نظر میرسد که بشر هنوز به معکوس کردن مرگ نزدیک نشده است. در روایت دل تورو، دکتر فرانکنشتاین فریاد نمیزند: «زنده است! … حالا میدانم که چه حسی دارد خدا بودن!»
در عوض، شخصیتهایی داریم که هشدار میدهند: «فقط هیولاها نقش خدا را بازی میکنند». موجودی که آرزوی همراهی دارد و با وظیفه غیرممکن زندگی کردن روبرو است.




