Image

بررسی «فقط یک تصادف بود»: هشدار علنی جعفر پناهی به سرکوبگرانش

📋 خلاصه مقاله:

جعفر پناهی، کارگردان ایرانی، با فیلم جدیدش “فقط یک تصادف بود” به نقد رژیم ایران می‌پردازد. او با استفاده از داستانی الهام‌گرفته از تجربیات زندان، به مقاومت در برابر سرکوب و اتحاد قربانیان ظلم می‌پردازد و انتقام و عدالت را به چالش می‌کشد.

پس از چندین بار سانسور و زندانی شدن، کارگردان «آفساید» به هیچ وجه تسلیم نشده است. او یک معضل اخلاقی قدرتمند را برای کسانی که ایران به ناحق با آنها رفتار کرده، ارائه می‌دهد.

توجه داشته باشید: جعفر پناهی دیگر همان فیلمساز سابق نیست. او از یک انسان‌گرای کم‌حرف در فیلم‌هایی مانند «بادکنک سفید» و «آفساید» به یک منتقد آشکار رژیم ایران تبدیل شده است. این تغییر در تریلر سیاسی جدید و پرانرژی او، «فقط یک تصادف بود» به وضوح دیده می‌شود.

بزرگترین طنز این تغییر این است که پناهی ممکن است هرگز به این صراحت در برابر آزارگران خود سرکشی نمی‌کرد. اگر سیستم به این شدت تلاش نمی‌کرد او را سرکوب کند، شاید این اتفاق نمی‌افتاد. او به دلیل به‌اصطلاح تبلیغات چندین بار دستگیر و دو بار زندانی شده است. تنها پس از اعتصاب غذا آزاد شد. اما نمی‌تواند از هنر دست بکشد و با انگیزه و آماده برای مبارزه بازمی‌گردد.

همین موضوع برای پنج شخصیتی که در “فقط یک تصادف بود” حضور دارند نیز صدق می‌کند. آن‌ها مانند دزدان الماس در “سگ‌های انباری” پس از سرقت جمع شده‌اند. هدفشان این است که انگشت اتهام را به سوی یکدیگر نشانه روند و عدالت را اجرا کنند. این موضوع عجیب به نظر می‌رسد، به‌ویژه برای یک درام با فیلمنامه‌ای آرام و صحنه‌های رانندگی بی‌پایان. همچنین، یک انحراف به بخش زایمان نیز وجود دارد. وظیفه طنزآمیز و تلخ آن‌ها، پوچ‌گرایی ساموئل بکت را با یکی از فیلم‌های انتقامی خشمگین‌تر تارانتینو ترکیب می‌کند. هر یک از این بازماندگان قسم می‌خورند که دادستان یک‌پای خودخواهی که آن‌ها را در زندان شکنجه کرده بود، می‌شناسند. حتی اگر هیچ‌کدام از آن‌ها مردی را که “پگ لگ” و “گیمپ” می‌نامیدند، با چشمان خود ندیده باشند.

وحید (وحید مبصری) هر بار که کتک می‌خورد، چشمانش بسته بود. اما او صدای قدم‌های پای چوبی را می‌شناسد. وقتی که او به گاراژ خودرو که در آن کار می‌کند، لنگان وارد می‌شود. برای شیوا (مریم افشاری)، که در کار عکاسی عروسی از پوشیدن حجاب خودداری می‌کند، بوی مرد نشانه‌ای است که او را به یاد می‌آورد. بوی عرقی که از او می‌آمد. در همین حال، حمید تندخو (محمد علی الیاس‌مهر) اصرار دارد که صدای مرد او را به آن روزهای ترسناک برمی‌گرداند. زمانی که او بازجویی و تهدید می‌شد و مجبور بود ساعت‌ها با طنابی دور گردنش بایستد.

پس اگر هیچ‌کدام از این بازماندگان نتوانند شناسایی بصری مثبتی انجام دهند، آیا نمی‌توانند با هم تعیین کنند که آیا مردی که در صندوق عقب وحید بسته شده واقعاً اقبال، ستمگری است که با هم دارند؟ چگونه او به زندانی وحید تبدیل شد؟

آغاز داستان و حادثه‌ای غیرمنتظره

این نتیجه پرده اول گیج‌کننده فیلم است که با رانندگی مردی ریش‌دار (ابراهیم عزیزی) به خانه با خانواده‌اش آغاز می‌شود. همسر باردارش (افسانه نجم‌آبادی) و دخترش (دلمز نجفی) در حال رقصیدن با رادیو هستند. او صدای ناله‌ای می‌شنود، صدای برخورد یک سگ وحشی با ماشینش. «خدا حتماً به دلیلی آن را در مسیر ما قرار داده است»، همسرش می‌گوید. او نمی‌تواند درک کند که این حادثه کوچک چقدر زندگی آن‌ها را تغییر خواهد داد.

بر اساس منطق روایی سنتی، مخاطبان باید تمایل داشته باشند با این خانواده که به نظر می‌رسد شهروندان شایسته‌ای هستند، همذات‌پنداری کنند. در یک گاراژ نزدیک، پناهی وحید را معرفی می‌کند. اما هیچ کاری برای جلب همدردی ما با او انجام نمی‌دهد. اگر چیزی باشد، این اضافه‌ی آشفته به نظر می‌رسد مانند یک آدم بی‌نظم، که به طرز ترسناکی در بالای ساختمان پنهان شده است. همان‌طور که یک کودک ترسیده ممکن است.

چیزی در مورد ورود این غریبه وحید را ناراحت کرده است. تا روز بعد که مرد تنهاست، انگیزه‌های وحید به وضوح مشخص نمی‌شود. او مشتری را با ون خود تعقیب و در نهایت ربوده می‌کند.

وحید در حال کندن قبری است و آماده است تا اسیر خود را در بیابانی خالی دفن کند. این بیابان تنها یک درخت خشکیده دارد که انگار از نمایشی مانند “در انتظار گودو” قرض گرفته شده است. اما اسیر وحشت‌زده او به اندازه‌ای شک و تردید ایجاد می‌کند که وحید به دنبال شاهدان دیگر می‌گردد.

گفتگوی سالار و وحید

سالار، دوست وحید، می‌گوید: “نیازی به کندن قبرهایشان نیست. خودشان این کار را کرده‌اند.” این جمله گفتگویی را باز می‌کند که به نظر می‌رسد پناهی در فیلم با خودش دارد.

تاکنون، قربانیان رژیم ایران به مراتب بیشتر از سرکوبگران آن هستند. این سرکوبگران با اقدامات سختگیرانه خود، به طور ناخواسته مقاومتی را ایجاد می‌کنند که قصد سرکوب آن را دارند. زمانی که اوضاع به نقطه اوج برسد – و این اتفاق خواهد افتاد – پناهی می‌پرسد آیا انتقام شهروندان باید به همان اندازه بی‌رحمانه باشد یا باید رحم نشان دهند؟

آینده انقلاب و انتقام

انقلاب چقدر دور است؟ جالب است که پناهی دیگر به طور غیرمستقیم به چالش کشیدن سیاست‌های خاص نمی‌پردازد. او به همان شکلی که «دایره» نابرابری جنسیتی را به تصویر کشید و «این یک فیلم نیست» محدودیت‌های بیان شخصی را به چالش کشید، عمل نمی‌کند. بلکه به طور آشکار به اربابان خود با انتقام تهدید می‌کند.

مانند بسیاری از فیلمسازان ایرانی، محمد رسول‌اف با فیلم “دانه انجیر مقدس”، پناهی نیز همچنان با محدودیت‌ها کار می‌کند. به جز عزیزی که نقش اقبال را بازی می‌کند، سایر بازیگران او غیرحرفه‌ای هستند. بخش زیادی از تولید کم‌هزینه او نه در صحنه‌های سنتی، بلکه در چند متری ون سفید وحید یا در پشت آن انجام می‌شود. در این مکان، شیوا عروس (حدیث پاک‌بطن) و داماد (برادرزاده کارگردان، مجید پناهی) را از یک عکاسی اخیر آورده‌اند.

داستان او یکی از ناراحت‌کننده‌ترین داستان‌هایی است که در فیلمی می‌شنویم که از خشم می‌جوشد. با این حال، فیلم همچنان زمان خود را برای روایت صرف می‌کند. خشم کارگردان جای تعجب ندارد. اما ممکن است تماشاگران از طنز موجود در فیلم غافلگیر شوند. برای مثال، صحنه‌ای که زوجی در لباس عروسی و کت و شلوار، ون را هل می‌دهند.

همان‌طور که عروس خشمگین به مردی که قرار است با او ازدواج کند می‌گوید: «همه چیز قبل از تو شروع شد و باید روزی تمام شود.» این هشدار اصلی فیلمی است که تقریباً به طور قطع توجه جدیدی به پناهی جلب خواهد کرد.

در حالی که طرح ساده فیلم یادآور برخی درام‌های پس از جنگ جهانی دوم است که در آن بازماندگان، جنایتکاران نازی را که زمانی آن‌ها را ترسانده بودند، شناسایی می‌کنند، صحنه آخر فیلم به‌طور هولناکی به عنوان یک فراخوان عمل به نظر می‌رسد.

پرسش‌های بی‌پاسخ و اتحاد در برابر ظلم

در بیشتر زمان نمایش، «فقط یک تصادف بود» این سوال را بی‌پاسخ می‌گذارد که آیا وحید و همراهانش مرد یک‌پای درست را پیدا کرده‌اند یا نه. به یک معنا، این موضوع اهمیتی ندارد. فیلم نشان می‌دهد که کسانی که به آن‌ها ظلم شده است — به دلیل اعتراض به شرایط ناعادلانه کاری یا ظاهر شدن با لباس‌های نامناسب در ملاء عام — اکنون با بدرفتاری‌شان متحد شده‌اند.

الهام از داستان‌های واقعی

به عنوان مثال: داستان‌های پس‌زمینه شخصیت‌ها مستقیماً از چیزهایی الهام گرفته شده‌اند که پناهی در حین زندانی بودن شنیده است. این نشان می‌دهد او نمی‌توانست این فیلم را بدون ملاقات با افراد همفکر در زندان بنویسد. این بدان معناست که حتی اگر مقامات بر پناهی فشار بیاورند، او تنها نیست.

بررسی «فقط یک تصادف بود»: هشدار علنی جعفر پناهی به سرکوبگرانش