📋 خلاصه مقاله:
اتان هاوک در نقش لورنس هارت، ترانهسرای مشهور، در فیلمی به کارگردانی ریچارد لینکلیتر بازی میکند. این فیلم به بررسی زندگی پیچیده هارت و روابطش با ریچارد راجرز میپردازد و به چالشهای شخصی و حرفهای او میپردازد.
موهای مصنوعی و شلیکهای ترفندی نمیتوانند اتان هاوک را به لورنس هارت، افسانه موسیقی کوتاه و طاس، تبدیل کنند. این موضوع متأسفانه باعث میشود که توجه از فیلمی که به زیبایی نوشته شده است، منحرف شود.
لورنس هارت، شاعر و ترانهسرای معروف، احتمالاً از این بازی کلمات ناراحت میشد. اما «ماه آبی» چیزی نیست جز یک ولنتاین خندهدار برای این ترانهسرای عذابکشیده. او که پنهانکار، الکلی و کوتاهقد بود، در سال ۱۹۴۳ در سن ۴۸ سالگی درگذشت. این اتفاق پس از نوشیدن بیش از حد در شب افتتاحیه آخرین همکاریاش با آهنگساز ریچارد راجرز رخ داد.
شش ماه قبل از آن، پرتره شگفتانگیز ریچارد لینکلیتر با بازی شجاعانه اما به شدت نادرست ایتن هاک به تصویر کشیده شده است. او از یک خندق یک فوتی در کف صحنه به بازی میپردازد. مانند یک گذرنامه پشت صحنه برای علاقهمندان به برادوی، این نمایش برای کسانی که در جریان هستند، فوقالعاده است و برای تازهواردان یک معرفی درخشان محسوب میشود.
این دورهای شاد در زندگی هارت نبود. اگرچه او به نظر جذاب و باهوش میآید، اما آنچه او را به موضوعی شایسته تبدیل میکند، لایههای ناامنی و خودبیزاری است که گفتار او به وضوح برای جبران آنهاست.
“او غمگینترین مردی بود که تا به حال شناختم”، خواننده مابل مرسد یک بار گفت. این نقل قول مقدماتی، صحنه را برای یک ساعت و نیم بسیار تئاتری آماده میکند.
تقریباً به طور کامل در یک مکان محدود شده، “ماه آبی” در رستوران افسانهای ساردی در مرکز نیویورک اتفاق میافتد. این رویداد بلافاصله پس از افتتاحیه “اوکلاهما!” برای هارت رخ میدهد. حضور در اینجا بدون عشق خودش، باید مانند شرکت در عروسی زنی باشد که دو دهه با او رابطه داشته و با او حداقل به همان تعداد بچه داشته است. تاریخ ۳۱ مارس ۱۹۴۳ است و جنگی در جریان است. هرچند که این جنگ سردی بین دو نفر از همکاران سابق در ترانهسرایی است.
راجرز (اندرو اسکات) در اوایل آن دهه همکاری خلاقانه خود را با هارت قطع کرد. او به جای آن با اسکار همرستاین (سایمون دلانی) در نمایش “اوکلاهما!” همکاری کرد. این نمایش موفقیت بسیار بزرگتری نسبت به هر چیزی که او و هارت نوشته بودند، به دست آورد. اگر به این نوع آثار علاقهمند هستید، این موفقیت چشمگیر است. شخصاً، همیشه “اوکلاهما!” را نمایشی کلیشهای و تقریباً غیرقابل تحمل یافتهام. بنابراین، دیدن حسادت هارت که آن را به اندازه واقعیاش کاهش میدهد، بسیار لذتبخش است.
هارت قبل از رسیدن گروه “اوکلاهما!” به ساردی میرود و به بار میرود. او قسم میخورد که نوشیدنی نمینوشد. انگار که بخواهد هرگونه مقایسهای با “کازابلانکا” را پیشبینی کند. هارت شروع به نقد فیلم همفری بوگارت در مقابل ادی، بارمن (بابی کاناواله) میکند. اما با تمام صحبتهای روانش، کسی را فریب نمیدهد. هارت قبل از پایان شبی که مانند کلاسیک محبوب برادران وارنر است، مست خواهد شد. او اذعان میکند که بهترین سالهای رابطه او و راجرز گذشته است. (آنها همیشه “پال جوی” را خواهند داشت.)
در دوران اوج خود، راجرز و هارت به تحول تئاتر موزیکال به عصر مدرن کمک کردند. آنها آهنگهایی نوشتند که داستان را به جلو میبرد و بیشتر شبیه به نحوه صحبت مردم به نظر میرسید. این آهنگها در مقایسه با آثار پیشین، نوآورانهتر بودند.
تاثیر مکاتبات واقعی بر فیلمنامه
در حالی که راجرز منتظر رسیدن است، هارت با جزئیات از آخرین شیفتگی خود، زنی جوان به نام الیزابت وایلند (مارگارت کوالی) صحبت میکند. مکاتبات واقعی او با هارت الهامبخش فیلمنامه شهری و بیپایان نقلقولپذیر رابرت کاپلو برای «ماه آبی» بود. ادی و چند نفر دیگر در اتاق با این داستانها سرگرم میشوند.
نگاه متفاوت به زندگی شخصی هارت
اگرچه اکنون به طور گسترده پذیرفته شده که هارت همجنسگرا بود، فیلم تفسیر جالبتری ارائه میدهد. او با شوخی میگوید: «برای نویسنده بودن، باید همهجنسگرا باشی». این جمله نشاندهنده دیدگاه خاص او به زندگی و هنر است.
هاوک به وضوح از دیالوگهای فوقالعادهای که در اینجا ارائه میدهد لذت میبرد. اما نمیتوانم تصور کنم چرا او یا لینکلیتر، که قبلاً در هشت فیلم از این کارگردان مستقل با هم همکاری کردهاند، فکر کردند که این بوهیمین اهل تگزاس برای نقش یک “میگو” طاس و دوجنسگرا مناسب است. همانطور که راجرز دوستش را که اهل هارلم بود، مینامید، این شخصیت خود را برای عشق بیش از حد زشت میدانست. هاوک هیچکدام از این ویژگیها را ندارد. اگرچه او اجرایی جذاب و اغلب تأثیرگذار ارائه میدهد، تاکتیکهای مختلفی که برای نشان دادن هاوک به عنوان “کوتوله” استفاده میشود، حواسپرتکننده است. از خم شدن او زیر همبازیهایش گرفته تا گذاشتن کلاهگیس طاس بر روی موهایش.
به عنوان یک مرد دگرجنسگرا، لینکلیتر به خوبی تنش جنسی در صحنههای بین کوالی و هارت را درک میکند. اما او از لحظات همجنسگرایانهای که در فیلمنامه وجود دارد، مانند صحنهای که هارت “ناکلز” (جونا لیس)، پیانیست تازهکار با یونیفرم مرتب را به دستشویی دنبال میکند، چشمپوشی میکند.
پایان شاعرانه پروژه
دومین فیلم بلند کارگردان با نویسنده فیلمنامه “من و اورسن ولز”، کاپلو، به عنوان یک پایان شاعرانه برای آن پروژه عمل میکند. این فیلم ما را به روزهای اولیه یک استعداد برجسته آمریکایی میبرد. انتخاب هوشمندانه یک ناشناخته به عنوان ولز نیز به جذابیت فیلم افزوده است.
کاپلو فیلمنامهاش را با اطلاعات جالبی پر کرده است. از جمله دلیل اینکه چرا “ماه آبی” هارت را به لرزه میاندازد. همچنین اشارههای داخلی دارد که برخی از آنها آسانتر از دیگران قابل تشخیص هستند. او مقالهنویس ای.بی. وایت را آن شب در ساردی قرار میدهد و اثری شبیه به “پیکاسو در لاپین آجیل” ایجاد میکند. در اینجا هارت به او ایده “استوارت لیتل” را میدهد. در همان صحنه، همرستاین از هارت به خاطر هموار کردن راه تشکر میکند. او یک نابغه جوان برادوی به نام استیوی (سیلیان سالیوان) را معرفی میکند. استیوی جرات دارد کار هارت را “شلخته” بنامد. این نتیجهگیری از “پایان دادن به کلاه” سوندهایم گرفته شده و اینجا به صورت مستقیم به او گفته میشود. هارت در این شب خاص، که مردی که به کلماتش ملودی داده در حال رفتن است، به تحسین نیاز دارد. هر انتقادی به مانند سیلی بر صورتش مینشیند.
پذیرش نقش هاوک
تا این نقطه از فیلم، بالاخره از نگاه کردن به خط موی هاوک دست برداشتم. او را در نقش پذیرفتم و با انتخاب لینکلیتر برای اجازه دادن به هارت برای صحبت کردن، کنار آمدم.




