📋 خلاصه مقاله:
نیا داکوستا با تسا تامپسون در اقتباسی جسورانه از “هدا گابلر” هنریک ایبسن همکاری میکند که نژاد و هویت کوییر را به شخصیتها تزریق میکند. این فیلم با تمرکز بر قدرت و جنسیت، داستانی پیچیده و پرتنش را در دهه ۱۹۵۰ روایت میکند.
کارگردان نیا داکوستا با بازیگر فیلم ‘Little Woods’ خود همکاری میکند. این همکاری برای ارائه تفسیری جسورانه و پرحرارت از نمایشنامه ۱۸۹۱ هنریک ایبسن است. او نژاد و هویت کوییر را به شخصیت تزریق میکند.
بر روی زنجیری که دور گردن هدا گابلر قرار دارد، کلیدی به جعبه تفنگ پدرش آویزان است. نیازی به نبوغ نیست تا بفهمیم که این کلید و در نهایت تفنگ نیز در اقتباس تیزبین نویسنده و کارگردان نیا داکوستا از نمایشنامه کلاسیک هنریک ایبسن استفاده خواهد شد.
این نمایشنامه با بازی تسا تامپسون به عنوان موجودی اجتماعی ویرانگر است. نقشههای او زمانی که وضعیت را بر عشق ترجیح میدهد، به شکست میانجامد. همانطور که چخوف دو سال قبل از اولین اجرای “هدا گابلر” توصیه کرد، “نباید تفنگی پر را روی صحنه گذاشت اگر کسی قصد شلیک آن را ندارد.” ایبسن ممکن است اضافه کند: یا تکتیراندازی مانند هدا بدون خانهای پر از اهداف.
انتقال “هدا” از سال ۱۸۹۱ به دهه ۱۹۵۰ نیاز به هوش دارد. در این فرآیند، جزئیات مهمی از هویت شخصیتها دستکاری میشود. در روایت داکوستا، هدا سیاهپوست و دوجنسگرا است. معشوقه سابق بداقبال او، ایلرت لووبورگ، به آیلین تغییر نام داده است. نینا هوس نقش آیلین را بازی میکند. دستنوشته تحریکآمیزی که لووبورگ به مهمانی میآورد، دیگر یک رساله انتزاعی درباره آینده تمدن نیست. آیلین در جمعی از همکاران مرد که با اشتیاق گوش میدهند، میپرسد: “همانطور که برخی چیزهای پنهان گذشته عادی شدهاند، چرا نباید چیزهای پنهان در حال حاضر در آینده عادی شوند؟” او پیشبینی میکند آنچه که از آن زمان به وقوع پیوسته است.
اکنون، جورج و ایلین برای همان موقعیت در نظر گرفته شدهاند. هدا فکر میکند که باید یکی را غرق کند تا دیگری موفق شود. این نقشه در طول یک شب که به شدت از کنترل خارج میشود، اجرا خواهد شد. این شب یادآور پرده اول بابل است، بدون هیچیک از مزخرفات دیگر آن فیلم.
آغاز داستان «هدا»
«هدا» با بازجویی پلیس آغاز میشود و سپس به عقب برمیگردد. داستان ضدقهرمان هپبورنمانند خود را دنبال میکند که در حال قدم زدن در راهروهای خانه بزرگش است. او همه گلآراییها را کنار میگذارد تا برای مهمانی آن شب آماده شود. وقتی قاضی براک (نیکلاس پیناک) ظاهر میشود، او یکی از تفنگهای پدرش را به سمت او شلیک میکند. این اولین اما نه آخرین باری است که در فیلم یک تفنگ شلیک میشود.
داکوستا نیازی نمیبیند که به طور مستقیم به نژاد یا گرایش جنسی هدا اشاره کند. این ابعاد تازه بر اعمال شخصیت تأثیر میگذارد. تامپسون با گسترش دامنهی چشمگیر خود، مانند یک اشرافزادهی اصیل رفتار میکند. ستون فقراتش صاف و لبهایش جمع شدهاند تا ویژگیهایش را تیزتر کند. وقتی صحبت میکند، دهانش به سختی باز میشود. اما همچنان میتوانیم نیشهایش را حس کنیم. هدا در انتخاب کلماتش گزینشی عمل میکند. برای چنین فیلمنامهای با سواد، دیالوگها معمولاً به صورت قطعات کوتاه و بریده ارائه میشوند. او با استفاده از زمانبندی دقیق و استفاده تقریباً کشنده از مکثها، خون میریزد. در سطح اجتماعی که «هدا» در آن اتفاق میافتد، توهینها به طور مداوم پرتاب میشوند. اما به ندرت به صراحت بیان میشوند. این امر هر تبادل را به یک بازی بزرگ تبدیل میکند زیرا مخاطبان امتیازها را نگه میدارند.
در طول شب، وظیفه هدا این است که استاد محترم گرینوود (فینبار لینچ) را نرم کند. سرنوشت شوهرش در دستان اوست. اما ورود آیلین با معشوق جدیدش و همکار نویسندهاش تئا کلیفتون (ایموجن پوتس) این برنامهها را پیچیده میکند. این ورود مجموعهای از رویدادهای شیطانیتر را به حرکت درمیآورد. هدا آیلین را مست میکند و تنها نسخه دستنوشتهاش را میدزدد. او هر فرصتی را که ممکن است برای پیشی گرفتن از جورج بیچاره داشته باشد، خراب میکند.
انجام این کار برای هدا رضایتی به همراه نخواهد داشت. در نمایشنامه اصلی، این کار به خودکشی او منجر میشود. اما حداقل اطمینان حاصل میکند که آیلین در موقعیتی نیست که موفقیت یا خوشبختی را با کسی غیر از او تجربه کند.
چرا اینقدر بیرحم؟ امروزه بیش از هر زمان دیگری، نیروهای سرکوبگر جنسیت و طبقه را احساس میکنیم که هدا را خفه میکنند. اقدامات پیشفمینیستی او حتی ممکن است برای برخی تحسینبرانگیز یا حداقل قابل توجیه به نظر برسد. این امر با توجه به محدودیتهای اجتماعی او قابل درک است. با بازتصور لووبورگ به عنوان یک زن و انتخاب کسی به اندازه هوس در این نقش، داکوستا تضاد روشنی ارائه میدهد. رابطه لزبین ایلین و هدا که زمانی با هم داشتند، تلاشی برای خوشبختی بدون حضور مردان بود. هدا “طرف را عوض کرد”، اما ایلین همچنان سرسخت باقی میماند. او برنامهریزی برای یک پرفروش برای آرام کردن منتقدان داشت و میگفت: “بنابراین من هیچ چیز بحثبرانگیزی در کتاب نگذاشتم.” دنباله درخشان آن تا زمانی که او بالاخره “از تمسخر محافظت شود” ادامه یافت.
اکنون آنها خود را در همان مهمانی مییابند. از جمعیت دور میشوند تا در گفتگوهای خصوصی تلاش کنند بفهمند آیا هنوز احساسی باقی مانده است یا خیر. دا کاستا همه اینها را با شکوهی سینمایی و با حرکتی جسورانه فیلمبرداری میکند. او هرگونه اتهام به صحنهسازی را از بین میبرد. بازیگران با بازی به دوربین، فاصله عمیق بین آنچه گفته میشود و آنچه از طریق زبان بدن، لحن یا نگاه تیز میتوان منتقل کرد را برجسته میکنند. این کار با کمک قدرتمند از موسیقی اضطرابآور هیلدور گودنادوتیر، آهنگساز «تار»، انجام میشود. طبلهای تیز و نفسهای انسانی به حس خفقان میافزایند.
به عنوان سلاح، مژههای تامپسون بسیار کشندهتر از تپانچههای او هستند. از آنجا که فیلم در یکی از دورههای محدودکننده هالیوود تنظیم شده است، داکوستا آزاد است که ارزشهای دهه ۱۹۵۰ را به چالش بکشد. از این رو، تفسیری جدید برای اقدامات هدا ارائه میشود که از همجنسگرایی سرکوبشده او ناشی میشود. همچنین، کاوشی در دینامیک قدرت که از طریق جنسیت به نمایش گذاشته میشود، صورت میگیرد.
به جای اینکه به طور دیوانهوار “بچه” لووبورگ را به آتش بیندازد، همانطور که هدا در نمایشنامه انجام میدهد، او به جورج فرمان میدهد که “آن کار را با دهانت انجام بده” در حالی که شعلهها در پسزمینه میرقصند. این یک تفسیر جسورانه از مواد است و افشاگریهای فراوانی دارد. اگر نمیتوانید کمی هرج و مرج خوب را تحمل کنید، شاید بهتر باشد به توصیه آیلین گوش دهید و از مسیر ویرانی دور بمانید.




