📋 خلاصه مقاله:
فیلم «Song Sung Blue» به کارگردانی کریگ بروئر، داستان واقعی مایک و کلر سارینا را روایت میکند که با تشکیل گروه موسیقی ادای احترام به نیل دایموند، به شهرت میرسند. این فیلم با بازی هیو جکمن و کیت هادسون، به تأثیر کارائوکه بر موسیقی پاپ و عشق به نیل دایموند میپردازد.
فیلم «Song Sung Blue» به کارگردانی کریگ بروئر، سفری نوستالژیک به دنیای پاپ با جنبهای تاریک است.
من هرگز به اصطلاح “فیلم مبتنی بر ایمان” علاقهمند نبودهام. یا حداقل، ایدهای که باید فقط به اپراهای صابونی مدرسه یکشنبهای با درجه PG که به طور خاص برای انجیلیها هدفگذاری شدهاند، اطلاق شود. “Song Sung Blue”، تقریباً از هر نظر، یک فیلم مبتنی بر ایمان است. اگرچه این یکی در رویای مقدس و وفاداری به کلیسای نیل دایموند ریشه دارد.
داستان واقعی مایک و کلر سارینا
این فیلم بر اساس داستان واقعی مایک و کلر سارینا ساخته شده است. هیو جکمن و کیت هادسون نقش این دو را بازی میکنند. در اواخر دهه ۸۰ و ۹۰، آنها یک گروه موسیقی ادای احترام به نیل دایموند تشکیل دادند و به عنوان Lightning & Thunder اجرا میکردند. او Lightning است و او Thunder. در ابتدا، ممکن است فیلم به نظر شما به عنوان یک تمثیل از کیچ بیشتر از ایمان به نظر برسد.
در یک اجرای زنده در کازینوی کوچکی در میلواکی، مایک و کلر با هم آشنا میشوند. در این مکان، تعدادی از نیمهحرفهایها به تقلید از افسانههای مردهای مانند الویس و بادی هالی میپردازند. کلر به شکل پاتسی کلاین لباس پوشیده و اجرای خوبی از “بعد از نیمهشب” دارد. مایک قرار است به عنوان دان هو روی صحنه برود و آهنگ معروف “حبابهای کوچک” از سال ۱۹۶۶ را بخواند. اما او از خواندن آن خسته شده و تصمیم میگیرد صحنه را ترک کند. به زودی متوجه میشویم که مایک و کلر هر دو آمریکاییهای میانسالی هستند که بار سنگینی از غم و اندوه شخصی را با خود حمل میکنند.
هر کدام از آنها طلاق گرفته و دارای فرزند هستند. او کهنهسرباز جنگ ویتنام و الکلی است که ۲۰ سال است ترک کرده است. او به عنوان مکانیک کارهای مختلفی انجام میدهد و در هر گروه موسیقی که او را بپذیرد، مینوازد. او یک آرایشگر و مادر مجردی است که بیشتر از اینکه در حال پیشرفت باشد، در حال بقا است. با هم ایدهای به ذهنشان میرسد: اگر یک گروه موسیقی تشکیل دهند و آهنگهای نیل دایموند را بخوانند، نه فقط نسخههای موزهای قدیمی از ستارههای راک، بلکه چیزی که مردم واقعاً میخواهند را ارائه دهند؟
“آهنگ آبی خوانده شد” توسط کریگ بروئر نوشته و کارگردانی شده است.
که یک فیلم فوقالعاده مانند “Hustle & Flow”، یک فیلم خوب مثل “Dolemite Is My Name” و چند فیلم متوسط مانند “Footloose” و “Coming 2 America” ساخته است. اولین چیزی که درباره این فیلم متوجه میشوید، این است که برور بر اساس مستند ۲۰۰۹ با همین عنوان ساخته شده و چقدر بدون هیچگونه کنایهای فرهنگ کارائوکه را جشن میگیرد. منظورم فقط آنچه در بارهای کارائوکه رخ میدهد نیست، اگرچه فیلم چندین صحنه در این مکانها دارد.
تأثیر کارائوکه بر موسیقی پاپ
من درباره انگیزهای صحبت میکنم که در کارائوکه شروع شد و به “American Idol” و چیزی بزرگتر منتقل شد. این انگیزه کل رویای مذهبی درباره موسیقی پاپ است که کسی که هیچکس نبود میتوانست بایستد و آهنگی را که توسط یک شخص معروف شده بود بخواند. اگر با مهارت و شور کافی این کار را انجام میداد، میتوانست آنچه را که در آن ستاره بزرگ بود به گونهای منتقل کند که خود عمل انتقال به یک بیان والا تبدیل شود. برور این عرصه را مانند یک جعبه موسیقی جاناتان دمی هدایت میکند.
مایک به نیل دایموند عشق میورزد. او وقتی میخواند، تنها یک تقلیدکننده نیست. بلکه به یک آواتار نیل دایموند نزدیکتر است که جوهره دایموند را بیرون میکشد و به نمایش میگذارد. هیو جکمن، البته، خود یک خواننده فوقالعاده است. فیلم نشان میدهد که مایک تلاش نمیکند دقیقاً مانند بت خود صدا کند. در «آهنگ آبی خوانده شده»، اجراهای موسیقی جکمن در تواناییشان برای نشان دادن آنچه که ما در مورد نیل دایموند دوست داریم، متعالی هستند. فرماندهی پایین صدایش، بیان روان، و ترکیدن گلگون آن.
ممکن است به مایک نگاه کنیم که با کت آبی براق خود و موهای بلندش که به سبک صفحهپسرانه الماسی مرتب شدهاند، و کلر که در لباس قرمز پر زرق و برق با لولهکشی طلایی خود، هماهنگیهای آبشاریاش را ارائه میدهد. برای لحظهای فرض کنیم که فیلم میخواهد ما آنها را به عنوان نسخهای جدی از Culps در “SNL” ببینیم. اما هیچ چیز شوخی یا بیمزهای در حضور آنها وجود ندارد. بازی بازیگران چیزی جز آوردن عشق نیست.
جکمن با استقامت خراشیدهاش و هادسون با سلامت لجوجانهاش، همنشینی آسانی دارند. بهطوریکه وقتی مایک و کلر عاشق میشوند و ازدواج میکنند، این امر هم عادی و هم اجتنابناپذیر به نظر میرسد. با یک بوکر (جیم بلوشی) که در سراسر غرب میانه ارتباطات کازینویی دارد، آنها شروع به کار در این مدار میکنند و دنبالکنندههایی پیدا میکنند.
صعود به اوج شهرت
صعود آنها زمانی کامل میشود که در اتاق نشیمنشان هستند و مایک تماسی از ادی ودر دریافت میکند. کسی که او هرگز نامش را نشنیده است (او فکر میکند پرل جم یک مربای میوه است). این اوایل دهه ۹۰ است و هیپسترهای گرانج افسانههای پاپ جوانی خود را پذیرفتهاند. وقتی لایتنینگ و تاندر در میلواکی برای پرل جم اجرا میکنند و ادی به روی صحنه میآید تا با آنها همخوانی کند، آنها اساساً به بهشت کارائوکه رسیدهاند.
ناگواری از هیچجا ظاهر میشود. به معنای واقعی کلمه، مانند یک کابوس بد. کلر در حیاط جلوی خانهاش ایستاده و ناگهان… زندگیای که وارونه میشود، جسم و روحی که از هم جدا میشوند، واقعیتی که دوباره تعریف میشود.
تبدیل فیلم به نوعی دیگر
اینجاست که «آهنگ آبی خوانده شده» با تبدیل شدن به آن نوع دیگر فیلمهای مبتنی بر ایمان، نه چندان سبک، بازی میکند. من این مسئله را مطرح میکنم زیرا واقعاً فکر میکنم که معنای جمعیتی دارد. این فیلم نادری است که احساس میشود میتواند جذابیت ایالت آبی با ایالت قرمز را به خود جلب کند. یا با توجه به اینکه طرفداران نوستالژیک نیل دایموند در سن خاصی هستند، ممکن است کل ماجرا بین شکافها ناپدید شود.
ریتم فیلم پس از فاجعه
پس از وقوع فاجعه، فیلم برای مدتی ریتم خود را از دست میدهد. با این حال، اجرای پر از رنج هادسون آن را کنار هم نگه میدارد. این بازیگری است که با حذف جزئیات اضافی، به اوج خود میرسد. هادسون و جکمن نه تنها شیمی دارند، بلکه همافزایی احساسی دارند که با پیوند مایک و کلر بیشتر میشود. و دوباره با قدرت نیل، برای درمان خودشان.
مایک خودش مشکلات جسمی دارد. او دچار چیزی شبیه به حملات قلبی کوچک میشود که به دلیل نداشتن بیمه درمانی نادیده میگیرد. در روز اجرای بزرگ تجدید دیدارشان، که قرار است با ملاقات با نیل دایموند در یک بستنیفروشی به پایان برسد، مایک سعی میکند یک زخم عمیق روی سرش را با چسب ناخن درمان کند. میدانید که او در انتظار یک شب گرم آگوست است.
همانطور که فیلم نشان میدهد، دو نوع طرفدار نیل دایموند وجود دارد. نخست، کسانی که مانند مایک، زیبایی و عمق دهها آهنگ او را میشنوند. آهنگهایی مانند «چری، چری»، «نمایش نجاتبخش سفر برادر لاو» و «کرکلین رزی». دوم، افرادی که مایک نمیتواند تحمل کند. آنها در کنسرت نیل دایموند به نوعی کشف و شهود میرسند. وقتی مشتهایشان را به هوا میبرند و در وسط کورس «کارولین شیرین» فریاد میزنند «بوم! بوم! بوم!» حتی با اینکه این یک شعر نیست. آنها با ترومپت همخوانی میکنند. اینها افرادی هستند که باید جمله «اوقات خوب هرگز اینقدر خوب به نظر نمیرسیدند!» («خیلی خوب! خیلی خوب! خیلی خوب!») را تا جایی تقویت کنند که به یک اعلامیه وجودی از معجزه زندگی تبدیل شود.
«آهنگ آبی» بیتردید فیلمی برای علاقهمندان به بوم بوم بوم است. اما بیش از همه، برای طرفداران نیل دایموند جذابیت دارد. آنها به اجرای مایک و کلر در نمایش انفرادیشان در تئاتر ریتز در میلواکی گوش میدهند و در حالتی از لذت آرام به سر میبرند.
وقتی مایک شروع به خواندن سرود عربی «سولیمون»، تکآهنگ دایموند از سال ۱۹۷۰، میکند، صدای آن عجیب و مرموز به نظر میرسد. اما با شروع ریتم، آنقدر شگفتانگیز میشود که میخواهید در شکوه آن غرق شوید. مایک نیز همین کار را میکند: مانند یک دایموند که در تاریکی میدرخشد.




