📋 خلاصه مقاله:
فیلم «Bugonia» به کارگردانی یورگوس لانتیموس، داستانی نیهیلیستی و هیجانانگیز درباره تقابل دو شخصیت با بازی اما استون و جسی پلمونز است. این فیلم با فیلمنامهای هوشمندانه، به نقد فرهنگ شرکتی و ایدئولوژیهای متضاد میپردازد و تماشاگر را درگیر میکند.
کارگردان در اوج بازی نیهیلیستی خود، فیلمی درباره آنچه در جهان اتفاق میافتد ساخته است.
فیلمها رسانهای بیپایان و شگفتانگیز هستند که ما را وادار میکنند با افرادی که دوستشان نداریم و اعمالی که تأیید نمیکنیم، همذاتپنداری کنیم. این افراد اقداماتی انجام میدهند که ما را وحشتزده میکند. با این حال، ما را در حالتی از ترس و تحسین قرار میدهند.
یورگوس لانتیموس و سبک فیلمسازی او
یورگوس لانتیموس، کارگردان فیلمهای «چیزهای فقیر»، «مورد علاقه» و «انواع مهربانی»، به استادی در این نوع فیلمسازی خشونتآمیز و بیگانه تبدیل شده است. بیایید آن را انسانگریزی روشنفکرانه بنامیم. او در سنت کارگردانانی مانند استنلی کوبریک و الیور استون در «قاتلان بالفطره» کار میکند. اما لانتیموس با بازیگوشی تاریک خود عمل میکند. فیلم جدید او، «بوگونیا»
تجربهای هیجانانگیز و جذاب است. این تجربه تا حد زیادی به دلیل دوئلی تاکتیکی، فلسفی و بیرحمانه بین دو شخصیت ارائه میشود. این دو شخصیت ممکن است در مسابقهای به نام «چه کسی بیشترین تخلف ضد اجتماعی را دارد؟» قفل شده باشند.
میشل فولر: مدیرعامل بیرحم
بیایید با میشل فولر شروع کنیم. او مدیرعامل شرکت Auxolith Corp. است. این شرکت داروسازی در ساختمانی از فولاد و شیشه در منطقهای سبز و پر از درخت در شمال غربی اقیانوس آرام قرار دارد. میشل ستارهای پیشرو در دنیای جدید شرکتهاست و بر روی جلد مجلات تایم و فورچون ظاهر شده است. او با بازی بینقص و بیرحمانه اما استون به تصویر کشیده میشود. زبان او پرحرارت و پرشور است و همه چیز درباره توضیح دادن، توجیه کردن و ارتباط برقرار کردن است.
و تمام کارهایی که یک مدیر اجرایی مدرن قرن بیست و یکمی به صورت شبانهروزی انجام میدهد تا تصویر “شفافیت” را ایجاد کند، حتی اگر هر کلمهاش برای پنهان کردن این واقعیت باشد که اهداف شرکتش آن چیزی نیست که به نظر میرسد.
نقش همدلی در اجرای استون
استون، به عنوان یک بازیگر، اغلب با همدلیاش پیش میرود. همین ویژگی است که اجرای بیرحمانهاش در “Bugonia” را به طرز کنایهآمیزی بینظیر میکند. او روحیه جدید دوگانگی شرکتی را به تصویر کشیده است. جایی که همه چیز طوری طراحی شده که به نظر برسد “ما شرکتی هستیم که اهمیت میدهیم”. این نگرش تقریباً بدتر از نگرش قدیمی “ما فقط به سود اهمیت میدهیم” است. زیرا حداقل آن یکی صادقانه بود.
بر اساس طراحی فیلم، میشل با رفتار مدیرعاملگونهاش که به یک جامعهستیز شباهت دارد، شخصیتی است که از همان ابتدا او را میبینیم و از او متنفر میشویم. او کفشهای پاشنهبلند کریستین لوبوتین میپوشد و خانه وسیع و برنامه شخصی فشردهای برای تمرینات هنرهای رزمی دارد. ما میتوانیم تصور کنیم که شرکت او در حال انجام کارهای نه چندان خوبی است. این حدس درست از آب درمیآید و به همین دلیل است که تدی (جسی پلمونس)، یک زنبوردار که در مزرعهای فرسوده در حومه شهر زندگی میکند، قصد دارد او را برباید.
او در ابتدای فیلم با صدای روایتی انگیزشی به شگفتیهای طبیعی زنبورها و گلها اشاره میکند. همچنین به طور غیرمستقیم به اختلال فروپاشی کلنی (CCD) میپردازد. این پدیده پیچیده زمانی رخ میدهد که زنبورهای کارگر کلنی را ترک میکنند. این سندرم اکولوژیکی فاجعهبار میتواند با استفاده از آفتکشها تحریک شود. به عبارت دیگر، آفتکشهایی که توسط شرکت Auxolith تولید میشوند. اما این تنها نوک کوه یخ سمی است.
زندگی تدی و دانی
فیلم ما را به خانهای روستایی میبرد. در آنجا تدی با پسرعمویش، دانی (آیدان دلبیس) زندگی میکند. چند دقیقه طول میکشد تا به این واقعیت عادت کنیم که جسی پلمونز بسیار لاغرتر از گذشته به نظر میرسد. او با موهای بلند و چرب و ریش نازک، صورتی رنگپریده و ناسالم دارد. تدی به کلی تغییر کرده است. او یک هیپی منزوی و خشمگین است که به نظر میرسد همه چیز را از خود سوزانده است، جز میل به انتقام.
او رهبر دو پسرعمو است و این منطقی است. زیرا دانی، با موهای پرپشت و نگاه معصومانهاش، شبیه یک هابیت با نیازهای ویژه است. او به وضوح پیرو ناشیای است که در واقع یک کودک آسیبدیده در دل دارد. نقشه آنها با نبوغ چشمگیری به اجرا درمیآید. آنها تصمیم میگیرند با لباسهای زنبورداری به خانه میشل بروند و او را در حیاط جلویی بگیرند.
اجرای نقشه و دستگیری میشل
پس از اینکه میشل با حرکات رزمی خود با آنها مبارزه میکند، او را تعقیب میکنند. سپس با تزریق سرنگی پر از آرامبخش او را مهار میکنند. در نهایت، او را به مزرعه برده و در زیرزمین به زنجیر میکشند. اما هدف آنها چیست؟
تدی به دنبال نوعی عدالت است و این موضوع برای او جنبه شخصی دارد. مادرش که در فلشبکها توسط آلیشیا سیلورستون بازی میشود، در کما به سر میبرد. همه اینها به دلیل استفاده از یک داروی تجربی معیوب است. این دارو برای ترک اعتیاد به مواد مخدر طراحی شده بود. دارو قبل از اینکه به درستی آزمایش شود، به بازار عرضه شد. حدس بزنید چه کسی آن را تولید کرده است؟ Auxolith.
اما همه اینها میتوانست یک تریلر استاندارد و نسبتاً ساده باشد. تدی از آنچه برای مادرش اتفاق افتاده خشمگین است. او همچنین یک نیهیلیست چپگرای اکوترویستی و تئوریپرداز توطئه است. جوانی که هر نقدی بر سرمایهداری و محکومیت فرهنگ سیاسی-شرکتی را جذب کرده است. آیا او دیوانه است؟ به نظر میرسد که چنین باشد، هرچند او بسیار باهوش و روشنفکر است.
بسیاری از آنچه او درباره فرهنگ شرکتی اقتدارگرای جهانی جدید میگوید، درست است. با این حال، او همچنین به نظر میرسد یک افراطی بیمار روانی باشد. او میشل را ربوده است زیرا معتقد است که او یک بیگانه است. به همین دلیل است که سر او را میتراشند. تدی فکر میکند که او از طریق فولیکولهای مویش با ناظران بیگانهاش ارتباط برقرار میکند. در واقع، برنامه او این است که او را مجبور کند با “امپراتور” بیگانهاش صحبت کند تا جهان را دوباره به حالت درست برگرداند.
با این حال، «Bugonia» که به طور آزادانه بر اساس فیلم کره جنوبی «Save the Green Planet!» ساخته شده است، هرچه پیش میرود، جذابتر و پیچیدهتر میشود. به این ترتیب، میتوان گفت که این فیلم برعکس «Poor Things» است. فیلمی که با جسارت آغاز شد اما به نظر من، زمانی که شخصیت استون بدون دلیل خاصی در یک فاحشهخانه مشغول به کار شد، جذابیت خود را از دست داد.
فیلمنامه و دیالوگهای هوشمندانه
فیلمنامه «Bugonia» نوشته ویل تریسی، که همنویسنده «The Menu» و نویسنده سه قسمت از «Succession» بوده است، به طرز هوشمندانهای یک افشاگری طنزآمیز و نافذ از ذهنیتهای متضادی که به آن میپردازد، ایجاد میکند. در بخش میانی، این فیلم میتواند تقریباً به یک نمایش دو نفره خارج از برادوی درباره جنگهای ایدئولوژیک امروز تبدیل شود، اگر چنین چیزی هنوز وجود داشته باشد.
دیالوگها با درک عمیق همراه هستند. مانند زمانی که تدی به دانشگاه به عنوان مکانی برای «شستشوی امتیاز» اشاره میکند یا درباره اینکه چگونه «فعالیتگرایی» خود اکنون بخشی از مشکل است، صحبت میکند. فیلم مخاطب را از جایی که از این شخصیتها بیگانه شدهاند به جایی میبرد که در شبکههای پیچیده خودتوجیهی آنها گرفتار میشوند.
زمانی که میشل با سر تراشیده و چشمان درخشانش در اسارت جا میافتد، شروع به تعامل با تدی میکند. حتی اگر این تعامل فقط برای فریب دادن او باشد. روشهای او بر روی مخاطب نیز اثر میگذارد. او ممکن است یک شیاد باشد، اما یک انسان است و ما به طور غریزی نمیخواهیم کسی اینگونه مورد رفتار قرار گیرد. تدی در یک لحظه، شکنجه الکتریکی را افزایش میدهد و آن را با آهنگ “Basket Case” از Green Day همراه میکند. متاسفانه، این را به “Stuck in the Middle With You” جدید تبدیل نمیکند. برای مدتی، ما به طور ضمنی در طرف میشل هستیم.
با اینکه استون فوقالعاده است، اما جسی پلمونز بهترین اجرای فیلم را ارائه میدهد. تدی ناامید و زخمخورده او شخصیتی است که زندگیاش را نابود کرده و به خاطر وفاداری به حقیقت، خود را قربانی کرده است. با این حال، او درک درستی از مسیر آینده جهان دارد.
هرچه پلمونز بیشتر او را آشکار میکند، بیشتر با تراژدی مازوخیسم تدی ارتباط برقرار میکنیم. به نوعی، او نماینده یک نسل کامل است. این بازیگری در سطحی بسیار بالا است.
ما میخواهیم میشل فرار کند، زیرا این بخشی از منطق کارکرد فیلمهاست. “Bugonia” به یک تریلر هیجانانگیز و پر از تعلیق از اکشن و ایدهها تبدیل میشود. این فیلم شامل خودکشی خونین، مرگ با ضدیخ و پلیسی است که زمانی پرستار بچهای سوءاستفادهگر جنسی بوده است.
نقشه تدی و اجرای پلمونز
ما حس میکنیم که نقشه اصلی تدی محکوم به شکست است. با این حال، اجرای فوقالعاده پلمونز با شوخی نهایی فیلم مهر و موم میشود. من آن را فاش نمیکنم، اما بگذارید بگوییم که نوری جدید بر جنون تدی و بیرحمی میشل میتاباند.
تأثیر عمیق فیلم
حتی وقتی که ما در حال خندیدن هستیم، یا شاید فقط شوکه شدهایم، فیلم به چیزی عمیقاً کیهانی و انسانی تبدیل میشود. ما را از آنچه بر سر دنیایی که این دو بر سر آن جنگیدهاند میآید، و از اینکه چه مکان قدرتمند و آسیبپذیری است، مبهوت میکند.




