📋 خلاصه مقاله:
ایتن هاوک در پادکست Awards Circuit درباره تجربهاش در فیلم “ماه آبی” و همکاری با ریچارد لینکلیتر صحبت میکند. او به توصیه دنزل واشنگتن درباره ارزش باختن در اسکار اشاره کرده و به اهمیت صبر و همکاری در نقشآفرینی میپردازد.
پادکست Awards Circuit: همچنین در این قسمت، ستاره ‘فرانکنشتاین’، اسکار آیزاک
در سن ۵۴ سالگی، ایتن هاوک دیگر نیازی به اثبات چیزی ندارد. او چهار بار نامزد دریافت جایزه اسکار شده اما هیچگاه برنده نشده است. با این وضعیت کاملاً راحت است. حداقل این چیزی است که دنزل واشنگتن ۲۴ سال پیش به او گفت. زمانی که هر دو برای فیلم «روز تعلیم» نامزد شده بودند.
تجربه هاوک در پادکست Awards Circuit
هاوک در پادکست Awards Circuit به این موضوع اشاره میکند: «فکر میکنم دنزل بود که وقتی باختم به من گفت، ‘نگران نباش. هنوز نمیخواهی برنده شوی. این جایزه بعدها برایت معنای بیشتری خواهد داشت.’ او گفت، ‘تو کارهای خوبی برای انجام دادن داری.’»
این توصیه بسیار پیشبینیپذیر بود. در فیلم زندگینامهای ریچارد لینکلیتر به نام “Blue Moon“، هاوک یکی از غنیترین و احساسیترین اجراهای دوران حرفهای خود را ارائه میدهد. این فیلم که ترانهسرا لورنز هارت را در شب افتتاحیه “Oklahoma!” در مواجهه با کهنگی خود تصور میکند، به یکی از پرگفتوگوترین درامهای کمدی فصل جوایز تبدیل شده است.
صبر و همکاری در نقشآفرینی
این نقش نیاز به ۱۲ سال صبر داشت. بهویژه صبر لینکلیتر، زیرا او منتظر بود تا همکار قدیمیاش به سن مناسب برای این نقش برسد. در طول دهه بعد، هاوک و لینکلیتر بهطور دورهای برای خواندن فیلمنامه ملاقات میکردند. آنها با همکاری فیلمنامهنویس رابرت کاپلو بین جلسات، فیلمنامه را بهبود میبخشیدند. اما دلیل واقعی تأخیر هیچ ارتباطی با فیلمنامه نداشت.
برای هارت، که با راجرز به عنوان “اساساً لنون و مککارتنی نسل خود” شناخته میشد، این شب هم جشن و هم کهنگی را نمایان میکرد. هاوک میگوید: “لری هارت، شخصیت من، در عرض چند ماه پس از آن مهمانی فوت میکرد. و این برای او چگونه میبود؟”
رویکرد متعادل هاوک در حرفهاش
رویکرد متعادل هاوک به حرفهاش، که شامل جابجایی بین درامهای مستقل و بلاکباسترها، نوشتن رمان و کارگردانی مستند است، تا حدی از مشاهده دوستانی که با شهرت زودهنگام دست و پنجه نرم میکنند، نشأت میگیرد.
پرسش درباره میراث هاوک
هنگامی که از او درباره میراث خودش پرسیده میشود، سوالی که با افزایش تجلیلها و مرورها بیشتر مطرح میشود، هاوک با خودآگاهی خاص خود از پاسخ دادن طفره میرود.
او میگوید: «به نظر من این یک روش خطرناک برای اندیشیدن است. فکر کردن به مسائلی مانند میراث باعث میشود که به خودتان در شخص سوم فکر کنید. در نهایت یا خودپسند یا تلخ میشوید. هیچ چیز خوبی از این گفتگو به دست نمیآید.»
همکاری هاوک و اندرو اسکات
هاوک در کنار اندرو اسکات که نقش راجرز را بازی میکند، در صحنه حضور دارد. هاوک ۱۵ سال پیش اجرای «هملت» اسکات را دیده بود و بلافاصله به استعداد او پی برد. در یکی از روزهای بسیار سخت، هاوک و اسکات بر روی صحنهای هفت صفحهای کار کردند. آنها باید ۲۵ سال دوستی را در یک بحث خلاصه میکردند. وقتی هاوک پس از پایان کار تلفن خود را چک کرد، متوجه شد که همسرش به او پیام داده تا به اسکات بابت دریافت ۱۹ نامزدی امی در آن صبح تبریک بگوید.
او هرگز به آن اشاره نکرد، هاوک میگوید. او هرگز برای ۱۰ دقیقه متوقف نشد تا بگوید: “هی، من میخواهم به نمایندهام زنگ بزنم.” تلفنش زنگ نمیزد. او به مردم پیام نمیداد که “آره”. او تمام روز کار کرد — و واقعاً سخت کار کرد. آن شب به خانه رفتم و فکر کردم: “وای، او واقعاً در این گروه جا افتاده است.”
پشتیبانی از درامهای بزرگسالانه
«ماه آبی» از طریق Sony Pictures Classics عرضه میشود، یکی از معدود توزیعکنندگانی که همچنان از درامهای بزرگسالانه با بودجه متوسط در یک فضای الگوریتممحور حمایت میکند. در این قسمت از پادکست Variety Awards Circuit، ایتن هاوک به گفتگو مینشیند تا درباره اجرای تحولآفرین خود در «ماه آبی» صحبت کند. او درباره میراث، از دست دادن و اینکه چرا دنزل واشنگتن یک بار به او گفت که باختن بهترین چیزی است که میتواند در اسکار اتفاق بیفتد، باز میکند.
همچنین در این بخش، اسکار آیزاک، ستاره فیلم «فرانکنشتاین»، درباره همکاری با گیرمو دل تورو به مدت ۱۰۵ روز صحبت میکند. او توضیح میدهد که چرا اکنون پروژهها را بر اساس افراد انتخاب میکند، نه فیلمنامهها.
با احترام از Sony Pictures Classics
بخشهایی از مصاحبه او را که برای وضوح ویرایش و خلاصه شده است، بخوانید.
تجربه همکاری با سیدنی لومت در “Before the Devil Knows You’re Dead”
بیایید با صحبت درباره “Before the Devil Knows You’re Dead” شروع کنیم. احساس میکنم خیلی خوششانس بودم که این آخرین فیلم سیدنی لومت بود. او در ۸۳ سالگی این فیلم را ساخت. همیشه فکر کردهام اگر همان فیلم دقیقاً توسط یک فرد ۲۷ ساله ساخته شده بود، همه دربارهاش صحبت میکردند. منتقدان و روزنامهنگاران میپرسیدند، “این صدای جدید کیست؟” فیلم بسیار تند و سخت است و کاملاً بدون احساسات. مثل یک اپرای یونانی است که در آن دو برادر مادرشان را میکشند. این فیلم بسیار شدید است.
برکت آن پروژه، تجربهای بود که به دست آوردم. در آن زمان، به طور مداوم از سختیهای آن شکایت میکردم، اما چیزهای زیادی از آن یاد گرفتم. به ویژه در طول تور مطبوعاتی، مصاحبهها با او آموزندهتر از ساخت فیلم بود. در صحنه فیلمبرداری، او مانند یک مربی فوتبال بود. عشق سخت و انرژی واقعی پدرانهای داشت. همیشه نمیدانید چرا او چیزی را میگوید تا زمانی که بعداً متوجه میشوید.
دلیل تصمیمگیری برای پذیرفتن “ماه آبی”
خب، لینکلیتر دلیل اصلی بود. همچنین، فکر نمیکنم هیچ کارگردان دیگری به من برای آن نقش فکر میکرد. این موضوع درباره دوستی ما بسیار میگوید. او میدانست این شخصیت در من وجود دارد و آن اجرا را به دقت انتخاب کرد.
او آن فیلمنامه را ۱۲ سال پیش به من داد. ما یک بارخوانی در خانهام انجام دادیم و من گفتم، “من این را دوست دارم، بیایید انجامش دهیم.” او گفت، “هنوز نه.” ما حدود ۱۸ ماه صبر کردیم و سپس چندین دور بازبینی انجام دادیم. رابرت، که فیلمنامه را نوشته، استاد دانشگاه است. او فردی باهوش است، اما نوشتن شغل اصلی او نیست. او هر از گاهی یک پیشنویس جدید برای ما میفرستاد و ما یک بارخوانی دیگر انجام میدادیم. ما این کار را شاید سه یا چهار بار در طول هفت یا هشت سال آینده انجام دادیم. در نهایت، ریک احساس کرد که آمادهایم.
صبر و تعهد در کارگردانی
فکر میکنم او منتظر بود تا من پیرتر شوم. بیشتر کارگردانان برای یک بازیگر حتی دو هفته هم صبر نمیکنند. آنها به سادگی فرد دیگری را پیدا میکنند. اما ریک بیش از یک دهه صبر کرد. این همه چیز را درباره شخصیت او میگوید.
آیا کار بر روی فیلمی مانند این شما را وادار میکند تا به میراث خود و آنچه به هنر افزودهاید فکر کنید؟
فکر میکنم این یک طرز فکر خطرناک است. به سنی رسیدهام که مردم مرا به فکر وامیدارند. مثل وقتی که به جشنواره فیلم تلوراید میروید و آنها کلیپی از کارهای زندگیتان را نشان میدهند. احساس عجیبی است. تمام عمرم احساس کردهام مثل یک گربه هستم. فقط از ساختمانها پایین میافتم و سعی میکنم روی پاهایم فرود بیایم. تلاش میکنم زنده بمانم و حرفهام را حفظ کنم. بسیار سپاسگزارم که هنوز هم این کار را انجام میدهم و حتی بیشتر از آن که هنوز هم آن را دوست دارم.
احساسات و یادآوریها
چند سال پیش نمایش دهمین سالگرد فیلم «قبل از اینکه شیطان بداند مردهای» را داشتند. خیلی ناراحتکننده بود که با فیل یا سیدنی آنجا نبودم. اینکه هنوز اینجا هستم، این هدیه است. اما فکر کردن به میراث باعث میشود خودتان را در شخص سوم ببینید. یا به خودپسندی یا تلخی میانجامد. هیچ خوبی از آن حاصل نمیشود.
میتوانید فکر کنید، «وای، من دارم عالی عمل میکنم»، یا شاید بگویید، «جان لنون در ۴۰ سالگی درگذشت و همه آن کارها را انجام داد — من ۱۵ سال بزرگترم، با زندگیام چه میکنم؟» در هر صورت، این فکرها سالم نیستند. اما با بازگشت به «ماه آبی»، از صبر ریک سپاسگزارم. به نظرم او میدانست که ۱۰ سال آینده زندگیام چه چیزی به ارمغان خواهد آورد، حتی اگر من نمیدانستم.
شما در حال گذار به کارهای بیشتر شخصیتمحور هستید. «ماه آبی» چگونه در این تحول جای میگیرد؟
ده سال گذشته، گذار آهستهای به سمت بازیگری شخصیتمحور بوده است. وقتی جوانتر بودم، در هر اجرا تغییراتی بر روی یک تم بازی میکردم. این تغییر زمانی رخ داد که نقش جان براون را بازی کردم. حتی قبل از آن با چت بیکر در «متولد شده برای آبی بودن»، و همچنین در فیلمهای کوچکتری مانند «ماودی» و «هفت دلاور». اینها گامهایی به سوی انجام کاری بود که مردم آن را کار شخصیتمحور مینامند.
این اجرا به من اجازه داد تا این نوع کار را در یک نقش اصلی انجام دهم که واقعاً هیجانانگیز بود.
آیا در طول حرفهتان نقشهای مختلفی را به عهده گرفتهاید؟ آیا این عمدی بود؟
نمیتوانید آن را برنامهریزی کنید. این فقط شخصیت من است. وقتی جوانتر بودم، به خاطر همین موضوع دچار مشکل میشدم. من از آن دسته افرادی هستم که قبل از راه رفتن، میدوند. قبل از اینکه بدانم چگونه بنویسم یا حق واقعی برای انجام آن داشته باشم، شروع به نوشتن کردم. اما عاشق آن بودم. نگران طول عمر حرفه بازیگری بودم. دیدم که بسیاری از افراد محو میشوند. بنابراین به دنبال علایق دیگری بودم.
حفظ کنجکاوی و ارتباط با هنر
این به من کمک کرده است که کنجکاو بمانم. مستند ساختهام، رمانهای گرافیکی و آهنگ نوشتهام. چیزی در این میان باعث میشود با شخصی که وقتی بازیگری را شروع کردم بودم، در ارتباط بمانم. میخواهید آن عشق کودکانه به هنر را حفظ کنید. اولین باری که به یک جشنواره فیلم میروید، احساس جادویی دارد. بار پنجم، از هتل شکایت میکنید. بنابراین باید دوباره با آن خود جوانتر که همه چیز را به عنوان جادو میدید، ارتباط برقرار کنید.
برای من، انجام کارهای مختلف باعث میشود که مثل یک کودک و دانشآموز فکر کنم. این به بازیگری من بازخورد میدهد. حتی در «بلو مون»، از خودم پرسیدم، «اگر این اولین نقش من بود چه میشد؟»
کار با اندرو اسکات چگونه بود؟
ما در فیلم کمی با هم مبارزه میکنیم. حدود ۱۵ سال پیش او را در «هملت» دیدم. به یاد دارم که برنامه را نگه داشتم و نام او را در دفترچهام نوشتم. فکر کردم، «این مرد فوقالعاده است.» نمیدانستم او کیست. شاید فقط چند ساعت وقت آزاد داشتم آن روز. اما از آن زمان به بعد کارنامهاش را دنبال کردهام.
او برای نقش راجرز عالی بود. شخصیت باید با کاریزما، هوش و اعتماد به نفس یکی از بزرگترین موسیقیدانان تمام دوران وارد اتاق میشد. او همچنین باید جوانتر از من میبود و میتوانست به شیوهای که ریک کار میکند، کار کند.
ریک بسیار شبیه سیدنی لومت است به این معنا که نمیتواند تمرین نکند. او تمرین را به عنوان آمادهسازی برای ساخت فیلم نمیبیند، بلکه خود فیلم است. او پنج هفته تمرین خواست و برخی بازیگران میگفتند: «من فقط پنج صحنه دارم، واقعاً باید بیایم؟» اما برای ریک، این غیرقابل مذاکره است. اینجاست که خلاقیت اتفاق میافتد.
عشق اندرو به فرآیند تمرین
اندرو عاشق این فرآیند بود. او موجودی از تئاتر است. ما این صحنههای طولانی ۱۲ صفحهای داشتیم که برای او سخت نیستند. او به تازگی یک نمایش تکنفره چخوف را به پایان رسانده بود. او میتواند هر کاری انجام دهد و به طور طبیعی در گروه ما جا افتاد.
تجربه روز سخت فیلمبرداری
ما یک صحنه بزرگ هفت صفحهای داشتیم، فقط ما دو نفر. در یک راهپله بالا و پایین میرفتیم، دعوا میکردیم و گریه میکردیم. سعی میکردیم یک دوستی ۲۵ ساله را در یک صحنه جا دهیم. سخت بود پیدا کردن ریتم، مکثها، خشم و موسیقی همه اینها.
در پایان روز، گوشیام را چک کردم. وقتی در حال فیلمبرداری هستم، آن را در اتاق رختکن میگذارم. همسرم برایم پیام داده بود: “حتماً به اندرو تبریک بگو.” پرسیدم: “برای چی؟” او به تازگی ۱۹ نامزدی امی دریافت کرده بود. به اتاق رختکنش رفتم و گفتم: “هی، تبریک میگویم.” او فقط گفت: “ممنون.” همین بود. او هرگز به آن اشاره نکرد، هرگز کارش را متوقف نکرد و هرگز گوشیاش را برنداشت. به خانه رفتم و فکر کردم: “وای، او واقعاً به این گروه میخورد.”
نظرتان درباره Sony Pictures Classics و وضعیت سینمای بزرگسالان چیست؟
مایکل بارکر و تام برنارد در Sony Pictures Classics تعهدشان شگفتانگیز است. اگر آنها را بشناسید، میدانید چقدر سخت است. برای هر “ببر خیزان، اژدهای پنهان” که منتشر میکنند، همیشه در حال انجام شرطبندیهای خطرناک هستند.
من هرگز از مدیران استودیو عصبانی نمیشوم. میدانم که اگر فیلم پول در نیاورد، ممکن است اخراج شوند. ما تعاریف متفاوتی از موفقیت داریم. برای من، موفقیت به معنای ماندگاری است. بزرگترین جایزهای که میتوانستم بگیرم، دیدن یک صفحه کامل در سالگرد ۲۵ سالگی «پیش از طلوع» در نیویورک تایمز بود. وقتی منتشر شد، کسی آنقدر اهمیت نمیداد. حالا مردم هنوز دربارهاش صحبت میکنند.
پاداش واقعی در صنعت فیلم
این پاداش است — نه چک حقوق، بلکه میراث کار. افرادی مانند مایکل و تام برای آن مبارزه میکنند.
بارکر و برنارد به نظر میرسد واقعاً به هنر اهمیت میدهند.
چند روز پیش با مایکل [بارکر] در ماشین بودم و او درباره چند شات که در فیلمی که شش سال پیش ساخته بودم اشتباه بود، هیجانزده بود. فقط فکر کردم، «وای، این آدم واقعاً اهمیت میدهد.»
او سالها پیش “Slacker” را خرید و حالا من ۳۰ سال بعد با فیلم دیگری از لینکلیتر اینجا هستم. تعهد او به یافتن صداهای جدید و حمایت از فیلمسازان از سراسر جهان نادر است. اگر تنها چیزی که به مردم بدهید همبرگر باشد، آنها همبرگر خواهند خورد. این خوب است؛ همبرگرها خوب هستند. اما اگر چیز دیگری به آنها پیشنهاد دهید، آنها کشف خواهند کرد که آن را هم دوست دارند. اگر “پرواز بر فراز آشیانه فاخته” را در دسترس قرار ندهید، مردم چگونه خواهند فهمید که چقدر عالی است؟
خاطرات اولین نامزدی اسکار
برگردیم به سال ۲۰۰۱ زمانی که برای اولین بار برای “Training Day” نامزد اسکار شدید. آیا آن روز را به یاد دارید؟
شوخی میکنید؟ البته. دنیا آن زمان کمی متفاوت بود. حتی نمیدانستم که آن صبح نامزدها اعلام میشوند. دختر ۴ سالهام، مایا [هاوک] را به پیشدبستانی بردم. معلمش، اودت، با چشمانی اشکآلود به من نزدیک شد و گفت: “شما برای اسکار نامزد شدهاید.”
من مطمئن نبودم که حرفش را باور کنم. به خانه رفتم و آن را در سیانان دیدم. خیلی غیرواقعی بود. آن صبح یک وقت دندانپزشکی داشتم و اگر مرا بشناسید، میدانید که زیاد به دندانپزشکی نمیروم. از آن به عنوان بهانهای برای نرفتن استفاده کردم. سپس دنزل تماس گرفت و گفت، “میدانی چرا خوشحالم که نامزد شدی؟ اگر تو نامزد شدی، یعنی مردم فیلم را دیدهاند. و اگر مردم فیلم را دیدهاند، من برنده میشوم.”
دنزل بعد از اینکه آن شب باختی به تو چه گفت؟
فکر میکنم دنزل به من گفت، “نگران نباش، نمیخواهی هنوز برنده شوی. بعداً خیلی بیشتر معنا خواهد داشت.” او درست میگفت.
آیا فیلم دیگری از سری «پیش از» در آینده وجود دارد؟
پاسخی که معمولاً میدهم این است که این سه فیلم کامل به نظر میرسند. اولین فیلم با ما در قطاری شروع میشود که به گفتگوی یک زوج در میانه چهلسالگی گوش میدهیم. در سومین فیلم، ما به آن زوج تبدیل شدهایم. این دایره کامل به نظر میرسد.
اگر قرار باشد فیلم دیگری بسازیم، ممکن است فیلمی از سری «قبل» نباشد. شاید چیزی جدید باشد — شاید سری «بعد». اما بخشی از آنچه این فیلمها را خاص میکرد این بود که جولی، ریک و من همیشه در مورد آنچه میخواستیم بگوییم هماهنگ بودیم. این ممکن است روزی دوباره اتفاق بیفتد. شاید با یک تماس تلفنی یا ایمیل شروع شود. اما نمیخواهیم از طرفدارانمان پیشی بگیریم.
نظر شما درباره بازیگران هوش مصنوعی مانند تیلی نورود چیست؟
این همان چیزی است که همه ما در حال تجربه آن هستیم. ترس از اتوماسیون در هر زمینهای وجود دارد. این یک بحران وجودی است. ما به آرامی انسانیت خود را به نام کارایی واگذار میکنیم.
هنر و انسانیت در برابر تکنولوژی
من یک نقاشی بزرگ در خانهام دارم که کلاس مهدکودک دخترم از سان را ساخته است. این نقاشی زیباست. یک کامپیوتر میتواند نسخه «بهتری» از آن بسازد. دقیقتر و کارآمدتر. اما این نقاشی توسط افرادی که میشناسم، با عشق و زمان و نقص ساخته شده است.
وقتی کسی آهنگی مینویسد یا چیزی را نقاشی میکند، ما شاهد انسانیت او هستیم. این وسواس به کارایی و طمع، چیزی است که هوش مصنوعی را به جلو میبرد. به زودی فیلم جدیدی با بازی جیمز دین خواهیم دید، اما معنایی نخواهد داشت.
اهمیت ارتباط در هنر
بخشی از لذت هنر، ارتباط است — تمایل به برقراری ارتباط، به اشتراک گذاشتن زمان و احساس با یک انسان دیگر. هنر درباره کمال نیست. بلکه درباره فرآیند پیچیده، ناقص و زیبای خلق چیزی واقعی است.
فکر میکنم شما همه چیز را گفتید.
ارزش واقعی در فیلمها
همه چیز برایم معنا دارد. چیزی که ما درباره آن فیلم — و فیلمها به طور کلی — دوست داریم، چیزهای واقعی و انسانی است. ما دوست داریم سختکوشی را ببینیم. این چیزی است که ما را به هم متصل میکند.
آیا نقشی در پروژه چند ساله بعدی لینکلیتر، “Merrily We Roll Along” دارید؟
نه. همیشه فکر میکنم که او با من تماس خواهد گرفت. اما نه، هنوز… نه؟




