در عهدِ پادشاهِ خطابخشِ جُرم پوش
حافظ قَرابه کَش شد و مفتی پیاله نوش
صوفی ز کُنجِ صومعه با پایِ خُم نشست
تا دید محتسب که سَبو میکشد به دوش
احوالِ شیخ و قاضی و شُربُ الیَهودِشان
کردم سؤال صبحدم از پیرِ مِی فروش
گفتا نه گفتنیست سخن گرچه محرمی
دَرکَش زبان و پرده نگه دار و مِی بنوش
ساقی بهار میرسد و وجهِ مِی نماند
فکری بکن که خونِ دل آمد ز غم به جوش
عشق است و مفلسیّ و جوانیّ و نوبهار
عُذرم پذیر و جرم به ذیلِ کرم بپوش
تا چند همچو شمع زبان آوری کنی؟
پروانهٔ مراد رسید ای مُحِب خموش
ای پادشاهِ صورت و معنی که مثل تو
نادیده هیچ دیده و نشنیده هیچ گوش
چندان بمان که خرقهٔ اَزْرَق کُنَد قبول
بختِ جوانَت از فلکِ پیرِ ژِنده پوش
تعبیر فال شما
در این غزل، حافظ به تضادها و تناقضات زندگی و رفتارهای متناقض افراد جامعه اشاره میکند. او به لذت بردن از لحظات زندگی و نادیده گرفتن قضاوتهای دیگران توصیه میکند. عشق، جوانی و بهار را به عنوان فرصتهایی برای تجربه زیباییهای زندگی مطرح میکند. پیام این غزل این است که در مواجهه با مشکلات و تضادها، باید به لحظات شاد و زیبا توجه کرد و از آنها بهره برد. به یاد داشته باشید که زندگی کوتاه است و باید در هر لحظه از آن بهرهمند شد.


توسط
توسط




