تویی که بر سرِ خوبانِ کشوری چون تاج
سِزَد اگر همهٔ دلبران دَهَندَت باج
دو چشمِ شوخِ تو برهم زده خَطا و حَبَش
به چینِ زلفِ تو ماچین و هند داده خراج
بیاضِ رویِ تو روشن چو عارِضِ رُخِ روز
سوادِ زلفِ سیاهِ تو هست ظلمت داج
دهانِ شهدِ تو داده رواج آب خِضِر
لبِ چو قندِ تو بُرد از نباتِ مصر رواج
از این مرض به حقیقت شفا نخواهم یافت
که از تو دردِ دل ای جان، نمیرسد به عِلاج
چرا همیشکنی جانِ من ز سنگدلی؟
دلِ ضعیف که باشد، به نازکی چو زُجاج
لبِ تو خضر و دهانِ تو آبِ حیوان است
قدِ تو سرو و میان موی و بَر، به هیئت عاج
فِتاد در دلِ حافظ هوایِ چون تو شَهی
کمینه ذرهٔ خاکِ درِ تو بودی کاج
تعبیر فال شما
در این غزل، حافظ از زیبایی و جذابیت بینظیر معشوق سخن میگوید و از دلتنگی و درد عشق خود شکایت میکند. او معشوق را به تاجدار زیباییها تشبیه کرده و از بیرحمی او گلایه دارد. عشق و دلدادگی به معشوق، دل شاعر را به درد آورده و او آرزو میکند که بتواند به وصال محبوب برسد. پیامی که میتوان از این غزل گرفت این است که در مسیر عشق و دلدادگی، صبر و شکیبایی را پیشه کنید و بدانید که زیباییهای زندگی در همین دلتنگیها و آرزوها نهفته است.


توسط
توسط
توسط



