مرحبا طایرِ فَرُّخ پِیِ فرخنده پیام
خیرِ مقدم چه خبر؟ دوست کجا؟ راه کدام؟
یا رب این قافله را لطفِ ازل بدرقه باد
که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام
ماجرایِ من و معشوقِ مرا پایان نیست
هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام
گل ز حَد بُرد تَنَعُّم نفسی رخ بنما
سرو مینازد و خوش نیست خدا را بخرام
زلفِ دلدار چو زُنّار همیفرماید
برو ای شیخ که شد بر تنِ ما خرقه حرام
مرغِ روحم که همیزد ز سرِ سِدره صَفیر
عاقبت دانهٔ خالِ تو فِکَندَش در دام
چشمِ بیمارِ مرا خواب نه در خور باشد
من لَهُ یَقتُلُ داءٌ دَنَفٌ کیفَ یَنام؟
تو تَرَحُّم نکنی بر منِ مُخلص گفتم
ذاکَ دعوایَ و ها انتَ و تِلکَ الایّام
حافظ ار میل به ابرویِ تو دارد شاید
جای در گوشهٔ محراب کنند اهلِ کلام
تعبیر فال شما
در این غزل، حافظ از آمدن پیامآور خوشبختی و محبت سخن میگوید و آرزو دارد که مسیر زندگی با لطف الهی همراه باشد. او عشق را به عنوان جریانی بیپایان میبیند که هیچ آغاز و پایانی ندارد و با زیبایی و دلربایی معشوق عجین شده است. عشق و دلدادگی به معشوق، حافظ را از دنیا و تعلقات آن آزاد کرده و او را به سوی معنویت و عشق حقیقی سوق داده است. در نهایت، این غزل یادآور میشود که در هر شرایطی، عشق و محبت میتواند راهگشای ما باشد و ما را به سوی آرامش و کمال هدایت کند. به یاد داشته باشید که عشق و محبت واقعی، نیرویی است که میتواند زندگی را دگرگون کند.


توسط
توسط




