📋 خلاصه مقاله:
الیور هرمانوس در «The History of Sound» داستان عشقی همجنسگرایانه در اوایل قرن بیستم را روایت میکند که با موسیقی پیوند خورده است. فیلم با سبک تصویری و مودبانهاش، احساسات عمیق را بهطور کامل منتقل نمیکند و بهنظر بیروح میآید.
کارگردان الیور هرمانوس داستان دو مرد را روایت میکند که در عشق و موسیقی به یکدیگر پیوستهاند. اما سبک او بیش از حد تصویری و مودبانه است. این امر باعث میشود که شور و شوق عاشقانه فیلم نیز به همین شکل باشد.
داستان عشق در «The History of Sound»
«The History of Sound» داستان عشقی همجنسگرایانهای است که در آن هیچکس بهطور مستقیم احساسات خود را بیان نمیکند. دلیل این امر را میفهمیم. فیلم در اوایل قرن بیستم اتفاق میافتد. دو شخصیت اصلی آن بهعنوان دانشجویان موسیقی مؤدب و محافظهکار در نیوانگلند شروع میکنند. آنها افرادی نیستند که صبحها با فریاد درونی «ما اینجا هستیم! ما همجنسگرا هستیم! به جوایز ما عادت کنید!» از خواب بیدار شوند. با این حال، برای موفقیت چنین فیلمی، صحنهها باید با طنین احساسی درونی به لرزه درآیند. نمیتوانند فقط بهطور پراکنده و بیهدف به منطقهای مسطح از «اشارهگری» آزاد و بیروح وارد شوند.
در فیلم «کوهستان بروکبک»، دو شخصیت اصلی بیشتر وقت خود را صرف سرکوب هویت واقعی خود میکنند. این موضوع فیلم را به یک تراژدی تبدیل کرده است. این فیلم یکی از بهترین فیلمهای ساخته شده است. هیث لجر با لهجهای خفه نشان داد که یک اجرا میتواند همزمان سرکوبشده و متعالی باشد. سکوت او قلب شما را میشکند. در مقابل، «تاریخ صدا» که میتوان آن را به عنوان یک نسخه مینیمالیستی از «شاهکار تئاتر» در مرزهای «بروکبک» توصیف کرد، درامی است که بیشتر به نظر میرسد در جای خود نشسته است. این فیلم از نظر فنی ضعیف نیست، اما بیروح و بیاحساس است. این فیلم مانند «کوهستان بروکبک» در حالت آرامبخش است.
لایونل، که در یک مزرعه در کنتاکی بزرگ شده است، و دیوید (با بازی جاش اوکانر)، که به عنوان یتیمی ثروتمند در نیوپورت، رود آیلند بزرگ شده، یک شب در یک پیانو بار با هم ملاقات میکنند. هر دو دانشجوی کنسرواتوار موسیقی نیوانگلند در بوستون هستند. سال ۱۹۱۷ است.
ملاقات در پیانو بار
دیوید پشت پیانو نشسته و یک آهنگ فولکلور آمریکایی میخواند. این توجه لایونل را جلب میکند، زیرا او با آهنگهای فولکلوری که از پدر ویولننوازش یاد گرفته، بزرگ شده است. این موسیقی در خون اوست. همانطور که در روایت آغازین فیلم به ما اطلاع میدهد، او چنان روحی موسیقیدوست دارد که نتها به معنای واقعی کلمه باعث میشوند رنگها را ببیند.
شباهتهای موسیقیایی
دیوید، با لبخندی مشتاق و گرگمانند و حالتی تحریکآمیز، شبیه به هوگی کارمایکل پرشورتر است. لایونل، با عینکهای بیسیم و قاب بیضی، محتاطتر و محافظهکارتر است. اما واضح است که این دو همروح موسیقیایی هستند. وقتی در چشمان یکدیگر قفل میشوند، در حال خواندن و نواختن تا نیمهشب، شاید بیشتر از این هم باشند.
آنها در سپیدهدم تاریک به خانه برمیگردند. دیوید از لیونل میپرسد که آیا دوست دارد برای نوشیدن یک لیوان آب به آپارتمانش بیاید. لیونل میگوید بله. قبل از اینکه لحظاتی بگذرد، هر دو بدون ترس یا تردید به تخت میافتند.
صبح روز بعد، لیونل بیدار میشود و میبیند تخت خالی است. اما یادداشتی از دیوید روی بالش قرار دارد. در یادداشت نوشته شده: “شنبه آینده؟” در این دو کلمه ساده و در نگاه آرامشبخش لیونل، میتوانیم کشش وعدهآمیز شکوفایی عاشقانه را احساس کنیم.
برای مخاطبان و شخصیتها روشن است که آنها در جامعهای زندگی میکنند که نمیتوانند بهصورت آشکار درباره این مسائل صحبت کنند. این کار میتواند مرگبار باشد. میگویم روشن، زیرا هیچچیز در «تاریخ صدا» بهطور مستقیم بیان نمیشود. اگر اینگونه بود، فیلم اعتبار ظاهری «ظرافت» خود را از دست میداد.
فضای زمانی و ریشههای روستایی
فضای زمانی و ریشههای روستایی جنوبی لیونل به کمبود دیالوگهای فراوان کمک میکند. فیلم نشان میدهد که ما در دورهای هستیم که مردم به اندازه امروز خودآگاه یا پرحرف نبودند. لیونل و دیوید در اواخر قرن نوزدهم به دنیا آمدهاند. کیفیت رابطه عاشقانهشان این است که بهسادگی با یکدیگر همراه میشوند و از بودن با هم لذت میبرند.
صحنههای عاشقانه و احساسات
صحنههای عاشقانه، پرشور اما نه بیش از حد صریح، تصاویری لطیف از بدنهای در هم تنیده هستند. اگر هر یک از این دو نفر احساس گناهی درباره جذب به یکدیگر دارند، آن را نشان نمیدهند.
رمانس با شروع جنگ جهانی اول قطع میشود. دیوید به سنگرها میرود تا بجنگد و لیونل به مزرعه بازمیگردد. این تجربه برای او ناخوشایند است، بهویژه پس از مرگ پدرش. او در وضعیتی بیحرکت قرار دارد.
بازگشت دیوید و آغاز سفر جدید
در سال ۱۹۱۹، لیونل نامهای از دیوید دریافت میکند: «مرا در اول ژانویه در ایستگاه قطار آگوستا ملاقات کن.» دیوید که از جنگ بازگشته، میخواهد لیونل او را در یک سفر کمپینگ طولانی همراهی کند. هدف آنها ضبط موسیقیدانان محلی در طبیعت مین است. هنگامی که این سفر را آغاز میکنند، وارد مکانی از همنشینی هنری، اروتیک و معنوی میشوند که بهشت نزدیک به نظر میرسد.
ضبط موسیقی محلی و جاودانگی آن
دیوید با فناوری ضبط صدا بر روی سیلندرهای مومی، به نوعی شبیه به آلن لومکس اولیه است. او یک قومموسیقیشناس نوپا است که میخواهد آهنگها را «جمعآوری» کند. هدف او گرفتن شکوه موسیقی محلی است که به صورت خام ضبط شده و از طریق ضبطهایش به چیزی ابدی تبدیل شود.
الیور هرمانوس، فیلمساز اهل آفریقای جنوبی، کارگردانی فیلم «تاریخ صدا» را بر عهده دارد. او بر اساس فیلمنامهای از بن شاتاک، که داستان کوتاه فیلم بر اساس آن نوشته شده، کار میکند. هدف او ایجاد سبکی زیبا و تصویری پیرامون سادگی دیالوگهای شاتاک است. این فیلم بسیار زیباست و پر از رنگهای خاکی و لباسهای تیره است. هیچ رنگ روشنی وجود ندارد که مانع از فضای تأملبرانگیز شود. با این حال، جریان تصاویر بیشتر کاربردی است تا شاعرانه. من سبک فیلم را به سبک کلی رایکارت، اما با دقت کمتر، توصیف میکنم.
هرمانوس به شدت به جذابیت بازیگرانش تکیه کرده است. اما تنها نیمی از آنچه نیاز دارد را به دست میآورد.
بازیگران و نقشهایشان
جاش اوکانر در نقش دیوید، ظاهراً جسور اما در باطن رازدار و آسیبپذیر است. حضور او در هر صحنه احساس میشود و او یک ستاره درخشان است. اما پل مسکال با لهجهای بسیار ملایم جنوبی، هرگز شبیه یک بچه از کنتاکی به نظر نمیرسد. او بیش از حد رسمی و فاقد طنز محلی است.
نقد اجرای بازیگران
در اجرای مسکال نوعی سکون وجود دارد که فقط ساکن است. هیچ چیزی از خود ساطع نمیکند. این بخشی از چیزی است که به نظر من، نقطه عطف حیاتی داستان را تشکیل میدهد. همان نقطهای که با شرایط خود فیلم همخوانی ندارد.
در پروژه ضبط در مناطق دورافتاده، لیونل و دیوید به شریکانی در عشق و صدا تبدیل شدهاند. در یک لحظه، آنها بحثی میکنند که حدود ۳۰ ثانیه طول میکشد. بحث آنها درباره این است که آیا باید یک موقعیت را ترک کنند یا نه. سپس دوباره مانند بچهمدرسهایها به یکدیگر لبخند میزنند. بنابراین وقتی دیوید از لیونل میپرسد که آیا مایل است برای به دست آوردن یک موقعیت تدریس در کنسرواتوار نیوانگلند تلاش کند، او حرف بزرگی زده است. در واقع، این تقریباً یک پیشنهاد ازدواج است. او میگوید: این کار را انجام بده تا بتوانیم با هم باشیم.
ما در نیمهی فیلم هستیم و اتفاقات زیادی در پیش است. سال ۱۹۲۱ است و لیونل اکنون در ایتالیا است. او هر ماه یک نامه به دیوید فرستاده و این نامهها بیپاسخ ماندهاند.
سفر لیونل به بریتانیا و رابطه عاشقانه
لیونل به بریتانیا سفر خواهد کرد و درگیر رابطهای عاشقانه و جنسی با کلاریسا (اما کنینگ) خواهد شد. اما هرگز از احساس دردی که درونش است دست نخواهد کشید. او به طور ناگزیر و با گذشت زمان، به کنسرواتوار نیو انگلند بازخواهد گشت. به عشقی که درونش است و جرات بیان آن را ندارد.
تاثیرگذاری داستان و بازیگری
همه اینها روی کاغذ بسیار تاثیرگذار و دلنشین به نظر میرسند. همچنین صحنههایی با کریس کوپر در نقش لیونل پیر نیز همینطور است. اما «تاریخ صدا» فیلمی است که هرگز به طور کامل فراتر از آنچه روی کاغذ است نمیرود.
تلاش برای تاثیرگذاری عاطفی
این فیلم میخواهد قلبهای ما را به درد آورد. اما ۲۰ سال پس از آنکه «کوهستان بروکبک» این کار را انجام داد، این تقلید هنری و کمخون از تراژدی آن فیلم، ممکن است در سینماها بدون هیچ صدایی سقوط کند.


توسط
توسط
توسط
توسط


